نرگس محمدی، فعال مدافع حقوق بشر در نامهای از داخل زندان اوین، جزییاتی از آنچه را که در سالهای گذشته بر او و علی و کیانا، دو فرزند خردسالش گذشته، شرح داده است. این دو کودک سه روز قبل ایران را به مقصد فرانسه، محل زندگی پدرشان ترک کردند.
خانم محمدی در بخشی از این نامه، پس از شرح دستگیریهای متعدد خود و همسرش از زمان به دنیا آمدن علی و کیانا، نوشته است:
حالا قرار است علی و کیانا روز ۲۶ تیرماه از ایران بروند. کیانا در ملاقاتی که داشتیم گفت: «مامان تو که نیستی ما میرویم پیش تقی تا تو بیایی. وقتی برگشتی ما هم میآییم.» و من بیدرنگ جواب دادم «باشد مامان جان». علی گفت: «مامان ناراحت نمیشی؟» و بعد به من نگاه کرد تا ببیند واکنش من چیست. سعی کردم بدون تردید خوشحالیام را نشان بدهم تا نگران من نباشند.
به بند باز میگردم. روی تختم نشستهام. در افکارم غرق شدهام. کیانا و علی جان من به زودی خواهند رفت و من مدتها از آنها دور خواهم شد. خدایا چقدر دلم به یکشنبهها و روز ملاقاتشان خوش بود. صبح[های] یکشنبه در بند شتاب میگرفتم. از وجود پر مهر و از سر و صدا و هیجانات کودکانهشان انرژی میگرفتم. خانمهای همبندی برای تماشایشان میآمدند و از شیطنتهای بچگانهشان در بند تعریف میکردند.
در درونم با علی جان و کیانا جان شروع به صحبت میکنم.
«علی جانم و کیانا جانم، شما حق دارید در سرزمینی که حاکمانشان دنیای کودکانه شما را به رسمیت نشناختند و روح و روان زلال و بیآلایشتان را آزردند، زندگی نکنید. آخر چندبار دلهای کوچک و پاک و معصوم شما را لرزاندند و اشک جدا شدن از پدر و مادرتان را از چشمانتان جاری کردند. نمیدانم شاید در سرزمین دیگری که مهر مادر و فرزند را بفهمند و درک کنند، حتی در نبود من احساس آرامش و امنیت بیشتری داشته باشید. من هم چون بسیاری از مادران دیگر تاب خواهم آورد؛ نه داوطلبانه بلکه از سر جبری که به ما تحمیل شده است. میدانم که این هجران برایم سخت خواهد بود، اما تحمل هراس و اشکها و احساس ناامنیتان را ندارم. هر وقت صدایم میکردید، جواب من “جان مادرجان” بود. تمام تلاشم را کردم تا آسیب نبینید. ای عزیزترین عزیزهایم، مرا ببخشید. محرومیتهایی که حکومت قصد داشت بر من تحمیل کند، بیش از من بر شما تحمیل شد و شما در این عمر کوتاه هشت سال و نیمهتان، رنجهای فراتر از توان کودکیتان متحمل شدید. »
صبحگاه ۲۶ تیرماه علی جان و کیانا جانم کشورم را ترک میکنند. نمیدانم تا چه زمانی. شب را تا سحر نشستهام. لحظه رفتنشان فرا میرسد. بیتابتر میشوم. نگاهی به اطرافم میاندازم. روبهروی من تخت ساجده عربسرخی است که یک سال درد جدایی از صبای ۹ سالهاش را تاب آورد. کنارم تخت فاران حسامی است. ۳ سال است که از آرتین کوچکش که الان ۶ ساله است دور افتاده است. این طرف تختم مریم اکبری خوابیده که سارای زیبارویش ۶ سال است که مادر را در خانه ندیده است. سارا آخرین بار وقتی مادر را در خانه دید فقط ۳ سال داشت. ندا مستقیمی هم در اتاق کناری است که غزاله ۹ سالهاش را در خانه گذاشته است. خدایا دور و برم پر از مادران رنج کشیده است /
No comments:
Post a Comment