یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. چوپان مهرباني بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا میبرد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را باو بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت از گوسفندان بود و مردم نیز از اینکار راضی بودند. برای مدتها این وضعیت ادامه داشت و کسی شکوه ای نداشت تا اینکه ...
یکروز چوپان شروع کرد به فریاد: آی گرگ آی گرگ. وقتی مردم خود را به چوپان رساندند دریافتند که گرگی آمده است و یک گوسفند را خورده است.
آنان چوپان را دلداری دادند و گفتند نگران نباشد، ..خدا را شکر که بقیه گله سالم است. اما از آن پس، هر چند روز یکبار چوپان فریاد میزد: "گرگ. گرگ. آی مردم، گرگ". وقتی مردم، سرآسیمه خود را به چوپان میرساندند میدیدند کمی دیر شده و دوباره گرگ، گوسفندی را خورده است. این وضعیت مدتها ادامه داشت و همیشه مردم دیر میرسیدند و گرگ، گوسفندی را خورده بود!
مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند.
مردم ده تصمیم گرفتند پولهای خود را روی هم بگذارند و چند سگ گله بخرند.
چوپان نیز بآنها اطمینان داد که با خرید این سگها، دیگر هیچگاه، گوسفندی خورده نخواهد شد. اما پس از خرید سگها، مدت زیادی نگذشته بود که دوباره، صدای فریاد "آی گرگ، آی گرگ" چوپان بگوش رسید. مردم دویدند و خود را به گله رساندند و دیدند دوباره گوسفندی خورده شده است. ناگهان یکی از مردم، که از دیگران باهوشتر بود، به بقیه گفت: ببینید، ببینید. هنوز اجاق چوپان داغ است و استخوانهای گوشت سرخ شده و خورده شده گوسفندانمان در اطراف پراکنده است.!
مردم که تازه متوجه شده بودند که در تمام این مدت، چوپان، دروغ میگفته، فریاد برآوردند: آی دزد. آی دزد. چوپان دروغگو را بگیرید تا ادبش کنیم. اما ناگهان چهره مهربان و مظلوم چوپان تغییر کرد. چهره ای خشن بخود گرفت. چماق چوپانی را برداشت و بسمت مردم حمله ور شد. سگها هم که آموخته چوپان بودند و او را صاحب خود ميدانستند او را همراهی کردند.
بسیاری از مردم از چماق چوپان و بسیاری از آنها از "گاز" سگها زخمی شدند. دیگران نیز وقتی این وضعیت را دیدند، گریختند. در روزهای بعد که مردم برای عیادت از زخمی شدگان میرفتند بیکدیگر میگفتند: "خود کرده را تدبیر نیست". یکی از آنها پیشنهاد داد که از این پس وقتی داستان "چوپان دروغگو" را برای کودکانمان نقل میکنیم باید برای آنها توضیح دهیم که هر گاه خواستید گوسفندان، چماق، و سگهای خود را به کسی بسپارید، پیش از هر کاری در مورد درستکاری او بررسی کنید و مطمئن شوید که او دروغگو نیست.
اما معلم مدرسه که آنجا بود و حرفهای مردم را میشنید گفت: دوستان توجه کنید که ممکن است کسی نخست "راستگو" باشد ولی وقتی گوسفندان، چماق و سگهای ما را گرفت وسوسه شود و دروغگو شود.!
پس بهتر است هیچگاه "گوسفندان"، "چماق" و "سگهای نگهبان" خود را به یک نفر نسپاریم.!
این داستان آشنا نیست ؟!!!!
پس بهتر است هیچگاه "گوسفندان"، "چماق" و "سگهای نگهبان" خود را به یک نفر نسپاریم.!
این داستان آشنا نیست ؟!!!!
No comments:
Post a Comment