Thursday, October 15, 2015

گزارش اخرین روز عمر یک زندانی محکوم به اعدام

فرهاد وکیلی، زندانی کرد محکوم به اعدام در بند 350 زندان اوین، یکی از روزهای عادی اش را می گذراند. نیمه اردیبهشت ماه بود و حدود پنجاه نفر از زندانیان امنیتی و سیاسی این بند در حال بازی والیبال بودند. بلندگو نام وکیل بند را صدا کرد و فرهاد وکیلی که وکیل بند خوبی هم بود، به هوای پیگیری کار بچه های بند به دفتر افسرنگهبانی رفت. او هیچ وقت برنگشت. چند ساعتی که گذشت، همه هم بندی ها نگرانش بودند، همه می دانستند که فرهاد حکم اعدام دارد. فردا هفت صبح تله تکست تلویزیون اتاق های بند ۳۵۰ خبر تازه به روز شده صدا وسیما را نشان می داد و ما خواندیم «فرهاد وکیلی سحرگاه امروز اعدام شد».بند در بهت و حیرت فرو رفت این بار دیگر اثری از نگرانی و دلشوره نبود، اندوه و غم بود که همه جا روی همه جانمان نشسته بود."
این روایت یک زندانی بند 350 زندان اوین در گفت و گو با ایران وایر است.
«نوید» که دوران سکونتش در زندان به هفت سال رسیده، می گوید در طول این سال ها شاهد رفتن بسیاری از هم بندی هایش بوده که بی هوا و بدون آگاهی از اجرای حکم شان، به نیت انجام یک کار ساده از بند خارج شده اند، اما هرگز برنگشته اند.
به گفته او، «زندانی های محکوم به اعدام تا پیش از آنکه به انفرادی منتقل بشوند، از روز و ساعت اجرای این حکم خبر ندارند. غالبا بلندگوی زندان با صدا زدن محکوم به اعدام با عناوین مختلفی همچون اعزام به بهداری،بیمارستان، دادسرا یا حتی ملاقاتی او را از بند صدا می زنند و زندانی که هیچ اطلاعی از اجرای حکمش ندارد، نه فرصت این را پیدا می کند که از دوستان همبندی اش خداحافظی کند و نه اینکه شاید نامه ای یا وصیتی به کسی بسپارد یا حتی یکی از وسایل شخصی اش را بخواهد به هم اتاقی اش ببخشد یا سفارش و حرف آخری داشته باشد. شکارچیان لباس شخصی که غالبا مامور بند ۲۴۰ یا ماموران وزارت اطلاعات هستند، زندانی را که هنوز نمی داند برای چه کاری به دفتر احضار شده، با خودشان به انفرادی می برند. در انفرادی بند هیچ کدام از وسایل شخصی اش را با خودش همراه نیاورده و هیچ کسی از آشنایان وعزیزانش را هم هرگز نخواهد دید، به او یک کتاب قرآن و یک کتاب مفاتیح می دهند و او تنها کمتر از دوازده ساعت فرصت دارد تا به. خدای خودش التماس و گریه و زاری کرده و برای مرگ آماده باشد یا احیانا از اشتباهاتش توبه کند. همه زندانی های محکوم به اعدام از زندانیان عقیدتی گرفته تا زندانیانمواد مخدر و قصاص نیز همین پروسه را طی می کنند اما زندانیان محکوم به قصاص، تنها کسانی هستند که هنوز هم امیدی به زنده ماندن شان دارند، چون ممکن است در آخرین دقایق حیاتشان توسط خانواده مقتول در هنگام اجرای حکم بخشیده شوند."
«رها. ر» یکی از زندانیان عقیدتی است که چند ماهی را در یکی از انفرادی های بند ۲۴۰ به سر می برده است. او که گاهی از پشت دیوارهای نازک سلول می توانسته صدای ضجه و زاری زندانیان محکوم به اعدام را بشنوند و از زندانیان محکوم به اعدامی می گوید که ترس از مرگ در وجود آنها هویدا بوده و تمام طول شب از گریه و تضرع و توبه و نماز غافل نمی شده اند.
«رها» از همدلی پنهانش با یکی از نگهبابان زندان می گوید و اینکه نگهبان زندان گاهی مابین درد دلش با او از شب آخر محکومان به اعدام می گفته، از اتفاقاتی که دیگران نمی توانند شاهد دیدنش باشند. از موکت سراسر کثیف سلول ها که به گفته او پر از لکه ادرار و حتی گاها مدفوع محکومان به اعدامی است که اختیار خود را ساعاتی پیش از اجرای حکم از دست می داده اند و همه چیز را بخاطر ترس و وحشتی که سراسر وجودشان را فرا گرفته بوده، فراموش کرده اند.
نگهبان زندان به رها گفته گاهی با آنهایی که بی تاب ترند و تحمل کمتری دارند، در شب آخر زندگیشان هم صحبت می شده است. نگهبان تعریف کرده که« من هم هیچکاره ام و دلم برای آنها می سوزد. تنها کاری که ازدستم برمی آید ، دلداری دادن آنهاست و سعی می کنم این یک کار را از آنها دریغ نکنم. بعضی از آنها در ساعت های آخر شب از شدت دلشوره بی تاب می شوند و داد و بیداد کرده و مزاحم بقیه می شوند. من معمولا سعی می کنم آخرین درخواست آنها را که یک لیوان چای داغ و یا یک نخ سیگار است اجابت کنم و از سهم خودم به آنها چای و قند می دهم. خبری از آن مراسمی که در فیلم ها می بینیم، نیست. این که زندانی آخرین غذایش را سفارش بدهد یا شب آخرش را با عزیزانش بگذراند یا یک روحانی آخرین دقایقش را با او سپری کند. او به تنهایی در سلول انفرادی نگهداری می شود تا صبح علی الطوع بی تابی می کند تا زمانی که سپیده بزند و به سمت طناب دار برود.»
«رها» یکی از خاطراتش را در طول دوران اقامتش در 240 تعریف می کند: « یکی از نگهبان ها من را به انبار بند برد. آنجا کفش ولباس و کمربندهای فراوانی روی هم تلنبار شده بودند. دستم به سمت یک کفش نو رفت که آنجا یک گوشه گذاشته شده بود. نگهبان همراهم وقتی تعجب مرا دید به من اصرار کرد تا آن کفش یا هر آنچه را که می بینم و می پسندم برای خودم بردارم! او گفت که این ها آخرین اشیاء و اموال محکومان به اعدام است که در اینجا باید لباس شخصی خودشان را با لباس مخصوص اعدام عوض کنند. لباس مخصوص اعدام ، همان لباس آبی یکدست بیمارستان و بهداری است که آنها در آخرین دقایق حیات شان برای اجرای مراسم اعدام می پوشند .»
طناب داری که برای اجرای مراسم اعدام استفاده می شود، با طناب معمولی فرق می کند و گره طناب دار یک گره مخصوص است که فقط برای این کار استفاده می شود.
گره طناب به شکلی بسته می شود که همزمان با کشیده شدن صندلی از زیر پای محکوم و آویزان شدنش، مهره دوم گردن شکسته شده و زائده استخوانی مهره ها وارد بصل النخاع شده ، شریان های ناحیه گردن به سرعت بسته می شود و پس از آن محکوم جان می دهد اما گاهی مراسم اعدام به علت گره نامناسب یا استفاده از روش های دیگری مثل جرثقیل برای بالا کشیدن فرد اعدامی، تبدیل به مراسم دردناکی شده که مرگ تدریجی زندانی را به همراه دارد و روند مرگ، دردناک و طولانی تر خواهد شد.
«رها» از وحشت زندانیان محکوم به مرگ در زندان که گاهی منجر به خودکشی و یا حتی دیگرکشی می شود برایم تعریف می کند: « زندانی محکوم به مرگ که توسط وکیل یا خانواده اش از اعدام قریب الوقوعش خبردار شده ، ممکن است دست به خودکشی بزند. او به این امید دست به خودکشی می زند که شاید در طول مسیرانتقال به بیمارستان فرصت فرار پیدا کند یا به هر دلیل بتواند از مرگ بگریزد. زندانیان شرور و متهم به قتل ممکن است راه دیگری ر انتخاب کنند. آنها یکی از هم بندان شان و یا شاید حتی دوستان شان را می کشند تا پرونده قتل جدیدی برایشان مفتوح شود و طبق قانون بتوانند حدود پنج سال دیگر برای رسیدگی به این پرونده جدید زنده بمانند. من خودم در زندان در مورد یک زندانی خطرناک شنیدم که دو بار در طول ده سال گذشته محکومیتش دو نفر را در همین زندان کشته و به این شکل از اعدام فوری گریخته ، اما این چیزهایی است که سینه به سینه و از طریق نقل قول به گوشم خورده و در مورد صحتش اطلاع دقیق ندارم.»
«نوید»، دیگر زندانی ساکن زندان اوین، از مرگ یکی از همبندی هایش به نام «علی اکبرسیادت» می گوید. علی اکبر سیادت به جرم جاسوسی برای اسرائیل دستگیر شده و در دیماه 1389 به دار آویخته می شود. سیادت که گویا خلبان هواپیمای جنگی بوده و در دوران جنگ بارها به آسمان بغداد نفوذ کرده در سال 1387 به جرم جاسوسی و دادن اطلاعات به موصاد دستگیر می شود. فردای روز اعدامش خبر تاسف انگیزی در سراسر بند می پیچد. این که مرگ او بسیار دردناک بوده و او به خاطر جثه کوچک و وزن کمش، بیش از 15 دقیقه به طناب دار آویزان بوده و به شیوه ای غیر استاندارد و غیر انسانی جان می دهد.
نوید به ایران وایر می گوید: "آنهایی که به مرگ در ملاعام محکوم می شوند از این شکل جان دادن بسیار واهمه دارند. چون محکوم را آرام آرام با جرثقیل بالا می برند تا کم کم خفه شود و این دقیقا معادل فشار دادن دست روی گلوی یک فرد است و به خاطر یکسان نبودن فشار و تقلای اعدامی، این مرگ دقایق زیادی به طول می انجامد و با زجر شدید همراه است."
در زندان رجایی شهر و اوین، زندانیان سیاسی و عادی برای هم بندیان سابقی که حکم اعدامشان اجرا شده، در روز اعدام ، سوم، هفتم و چهلم اعدام شدگان مراسم ختم برگزار می کنند ، آنها غالبا حلوا درست می کنند و در حسینیه بند عزادار می کنند که این مراسم عزاداری همراه با پذیرایی با خرما و چای و خواندن فاتحه برای فرد درگذشته است. گاه مسئولان اجازه برگزاری اینگونه مراسم را به زندانیان سیاسی نمی دهند که زندانیان نیز در حیاط زندان حلقه زده و با همدیگر سرود می خوانند.
پنجشنبه 15 اکتبر 2015 ماهرخ غلامحسین‌پور

No comments:

Post a Comment