Thursday, December 31, 2015

پرونذه نا قض حقوق بشر حاج داود رحمانی

داوود رحمانی معروف به حاج داوود*، متولد سال ۱۳۲۴ در خیابان شهباز (هفده شهریور) در شرق تهران است[1].او که در حوالی همان محل تولد خود به آهنگری اشتغال داشت[2]، پس از انقلاب وارد کمیته ی انقلاب شد و سپس به واسطه ی آشنایی با لاجوردی، دادستان تهران در آن زمان، به ریاست زندان قزل حصار رسید. وی در تابستان ۶۳ و پس از برکناری اسدالله لاجوردی در اثر فشارهای سیاسی مختلف برکنار شد  و بعدها به کار سابق خود در بازار تهران بازگشت؛ برخی از شنیده های تایید نشده حاکی از این است که وی به دلیل بیماری، در حال حاضر خانه نشین است.
مسئولیت‌ها:
تابستان ۱۳۶۰- تیر ۱۳۶۳: رییس زندان قزل حصار کرج
موارد نقض حقوق بشر:
۱. شکنجه های عمومی
دوران ریاست حاج داوود در زندان قزل حصار به دوران وحشت معروف است. حاج داود رحمانی که در فاصله تابستان ۱۳۶۰ تا تیرماه ۱۳۶۳ ، با حکم اسدالله لاجوردی، رییس سازمان زندانهای تهران، رییس زندان قزل حصار بوده و قدرت مطلقه ای در اعمال شکنجه بر زندانیان سیاسی در این زندان داشته است، روشهای گوناگونی را برای شکنجه زندانیان به کار گرفته که برخی از آنها (مانند قبرها یا دستگاهها)، در شکل و گستردگی اجرا، منحصر به فرد بوده اند[3].
حاج داوود در سال ۱۳۶۲ شیوه ی شکنجه ی قبر (یا همان قیامت، تخت، تابوت، جعبه، دستگاه) را ابداع می کند، روشی که در آن زندانی در میان تخته های نئوپان که از سه طرف او را احاطه کرده اند (به طول ۲ متر و عرض و ارتفاع حدود ۸۰ سانتیمتر)، با چشم بند و در سکوت مطلق – که  در هنگام غذا خوردن هم نمی بایست صدای برخورد قاشق با ظرف به گوش می رسید- به صورت مستمر و بدون هیچ گونه تماسی با سایر زندانیان باید در یک حالت می نشستند. این شکنجه ی طاقت فرسا بسته به مقاومت زندانی ادامه می یافت تا زمانی که مقاومت او بشکند و حاضربه اعلام انزجار علیه گروه و دوستان خود باشد. در مورد زندانیان مقاوم تر این زمان آنقدر ادامه دارد که بسیاری از قربانیان آن سلامت روحی و روانی خود را برای همیشه از دست می دهند. در تمام مدت از بلندگوها، سخنرانی های مذهبی، اذان ، قرآن یا بعدتر ها مصاحبه افرادی که بریده بودند، پخش می شود. در این شکنجه، هدف تحت اختیار گرفتن تمامی حواس و تحرک زندانی و به طبع آن تمامی تفکر و اراده ی او است و در حالی حس شنوایی زندانی این مطالب را دریافت می کند، که حواس دیگر او کاملا محدود شده و تحت اختیار شکنجه گر هستند.
شهرنوش پارسی پور، نویسنده ی ایرانی، از افرادی است که در بهار سال ۱۳۶۳ قیامت را تجربه کرده است.او در کتاب “خاطرات زندان” می نویسد که شخص حاج داوود به او می گوید، باید به “دستگاه” برود، نامی که حاج داوود خود به تخت ها داده است، زیرا که آنها را دستگاه آدم سازی و یا تواب سازی می داند:
” در هر گور یک زندانی، با چادر و چشم بند، رو به دیوار نشسته بود. زندانی نخست با فاصله ای از دیوار نشسته بود که حدود بیست سانتیمتر از آن فاصله داشت و زندانی بعدی در انتهای گور، با فاصله ی ۲ متر از دیوار نشسته بود و همین جریان تا انتهای دیوار ادامه داشت. بدین ترتیب زندانیان نسبت به هم یک زیگزاگ را تشکیل می دادند.”
شکنجه های ابداعی حاج داوود به دستگاه محدود نمی شود. فرزانه زلفی[4] ،از شاهدان عدالت برای ایران،  در طول دوران زندان خود در زندان قزل حصارکه نزدیک به دوسال و نیم بود، مدت ۷ ماه را به همراه ۱۶ نفر دیگر، بدون هواخوری در توالت گذراندند. او یک سال و نیم اول خود در قزل حصار را در بند ۴و سپس در بند ۸ یا بند “مجرد” گذراند. بند مجرد، متشکل از ۱۲ سلول سه تخته بود و در زمان زندانی شدن فرزانه حدود ۴۵۰ نفر، یعنی تقریبن در هر سلول ۴۰ نفر بدون امکان هواخوری و خروج از سلول  – به جز روزی سه مرتبه برای رفتن به دستشویی- در بند بوده اند[5]. در فروردین ۶۰ امتیازاتی از جمله حق هواخوری و باز شدن در سلولها، به زندانیان بند ۸ اعطا می شود؛ اما در مقابل زندانیان حق هواخوری دسته جمعی، روزنامه خواندن دسته جمعی و به قول حاج داوود هرگونه فعالیت “کمونی” را از دست می دهند.
در ۲۰ فروردین همان سال، فرزانه و حدود ۱۶ نفر دیگر به دلیل اتهاماتی از قبیل انجام فعالیتهای گروهی به “زیر هشت”[6] منتقل می شوند و آنها را وادار می کنند تا ۳۶ ساعت سرپا بایستند. یک تواب یا پاسدار پشت سر آنها کشیک می داد و در صورت خم شدن زانوها و یا تماس پیدا کردن با دیوار و یا….، به آنها لگد می زد. بعد از ۳۶ ساعت بیخوابی این ۱۷ نفر با چادر و چشم بند به یک توالت منتقل می شوند، محلی که حاج داوود به آن “گاودانی” یا “بند لب آب” می گفت که متشکل بود از سه کابین توالت و یک راهروی بسیار باریک. این ۱۷ نفر به مدت ۷ ماه در این توالت ها قرنطینه می شوند، بدون دسترسی به همان حداقل اخباری که در گذشته از طریق برخی روزنامه ها ویا اخبار تلویزیون دریافت می کرده اند، و یا حق هواخوری و با غذایی بخور و نمیر و یک پتو برای خواب .نقش و حضور مستقیم حاج داوود در تمام شکنجه ها ی زندانیان نکته ای است که او را از سایر روسای زندان متمایز می کند. بعد از ۷ ماه این گروه به گوهردشت منتقل می شوند.
به شهادت محمود خلیلی[7]، از زندانیان هوادار چریکهای فدایی خلق در قزل حصار، از سال ۶۲ تا اواخر بهار ۶۳ زندانیان به دلیل خشونت حاکم در زندان کاملا حالت تدافعی داشتند و اغلب این خشونتها متوجه زنان زندانی بوده است وخصوصا شکنجه ی دستگاه، در ابتدا مختص زنان بوده و بعدتر شامل مردان نیز می شود. به گفته ی او یکی از حربه های دوتن از دوستان او که تحت شکنجه ی دستگاه قرار گرفته بودند این بوده که روزهای خاصی را برای خودشان معین کرده بودند و در آن روزها آگاهانه با زیر پا گذاشتن مقررات (مثلا دراز کردن پا، غذا خوردن با صدا یعنی طوری که قاشق به بشقاب بخورد و ….) کاری می کردند که توابین به حاج داوود گزارش دهند تا آنها را از دستگاه  بیرون کشیده و کتک بزنند. به این صورت آنها با یک تیر چند نشان می زدند. اول از همه، مدت کوتاهی از آن مکان خارج می شدند و از صدای گوش خراش و سوهان مانند بلندگوها نجات پیدا می کردند و دوم، با کتک خوردنشان به نوعی ورزش کرده بودند و بدنشان از کرختی بیرون می آمد وهمچنین می توانستند با داد زدن زیر ضربات تاحدودی فشارهای روحی وارده را تخلیه کنند. به گفته ی خلیلی، حاج داوود همین شکنجه را قیامت ۸۰ درصد میدانست و بارها به آنان وعده ی قیامت ۱۰۰ درصد داده بود.[8]
۲. شکنجه و خشونت جنسی علیه زندانیان زن
از نظر حاج داود رحمانی  قابل تصور نبود که زنی با دلایلی غیر جنسی و به دلیل داشتن تفکر تفکر و درک مستقل وارد مبارزه و فعالیت سیاسی شود. حاج داوود حساسیت ویژه ای در مورد مصاحبه گرفتن از زنان داشت؛ به خصوص برای او مهم بوده است که زنان اعتراف کنند که با مردان تشکیلاتشان رابطه ی جنسی  داشته اند.  به شهادت “تهمینه پگاه”[9] زنی از جنم، یکی از روستا های کردستان را بعد از بریدن در قبرها وادار کرد درمصاحبه ای اعلام کند که همیشه در پایگاه های کومه له  قرص ضد بارداری وجود داشت. یا در شهادتی از مژده ارسی[10] حاج داوود یک بار دختری را که شیشه های سالنی که سمت دیگرش مردان بوده اند را پاک کرده بود، صدا می کند و اورا  به شدت کتک میزند زیرا معتقد بود، او به قصد نشان دادن سینه هایش به مردان شیشه ها را پاک کرده است. در شهادت پروانه[11]، او بارها زنان زندانی را به جرم خندیدن به باد کتک و کابل و شلنگ گرفته بود، چون معتقد بوده که آنان برای “حشری کردن” پاسداران مرد است که می خندند.حاج داوود زنان را تحقیر می کرد و آنها را “زائده ای از مردان” می دانست و در تمام مصاحبه ها آنها را مجبور می کرد اعتراف کنند که به قصد ایجاد روابط نامشروع  وارد کار سیاسی شده اند.
به شهادت میترا رضوی[12] اصولا زن بودن در قزل حصار یک شکنجه محسوب می شد و این به خاطر همین دید حاج داوود به آنان به عنوان یک عنصر دست دوم بود که به قول خود حاج داوود “تنها به درد یک کار می خوردند.” و اصولن حرف  او به زنان تواب هم همیشه این بود که شما فقط باید پسر بزایید و به جبهه بفرستید.
نیلوفر شیرزادی هم می گوید:
“تجربه شخصی من این بود که وقتی وارد قزل حصار شدم، لمپنیزم کاملا آشکار در مقابل زنان زندانی را دیدم. به هر حال آن چیزی که در اوین آدم می دید، این بود که از نظر آنها در درجاتی، تو بالاخره ضد انقلاب یا مفسد فی الارض هستی. با تو به این عنوان برخورد می کردند. اما در قزل حصار  به من حتی به عنوان ضدانقلاب و مفسد نگاه نمی‌کردند. اولین تماس ما با حاج داوود رحمانی به عنوان نماینده آن فرهنگ در زندان این بود که ما یه عده‌ای بودیم که دنبال شوهر می‌گشتیم، توی خونه‌های تیمی می‌خواستیم غرایض جنسی رفقای مردمون رو مرتفع کنیم و حالا اونجا تو زندان بودیم. خیلی راحت، بارها و بارها می‌گفت شما که می‌خواستین شوهر پیدا کنین، خب راه‌های بهتری بود. یعنی حتی اون درجه‌ای که توی اوین ما رو به رسمیت می‌شناختند، اینجا  رسمیت نداشتیم.”[13]
حاج داوود حساسیت خاصی روی زنان قدبلند، با چشمان رنگی، با عینک و تحصیلات بالا داشت و آنان را رهبران و خط دهندگان اصلی مقاومت در زندان به حساب می آورد و زودتر و بیشتر از دیگران آنان را تحت فشار و تنبیه قرار می داد.[14] به شهادت فرزانه، اگر از دختری خوشش می آمد و فکر میکرد او سر به زیر و محجوب است، با او کاری نداشت، اما معتقد بود زنان عینکی، روشن فکر و کتاب خوان هستند و از آنها بدش می آمد و اصولن جرم زندانی برای او اهمیتی نداشت، بلکه تقسیم بندی های خود او از افراد باعث می شد که آنها مشمول کتک یا آزار او قرار بگیرند. او برای زندانیان نام های مستعار انتخاب می کرد و آنان را تنها به همان نام صدا می کرد، نام هایی که بعضن بار جنسیتی و سکسیستی داشتند[15]:
“حاج داوود از من خیلی بدش می آمد. همیشه جزء کسانی که می آمد و انتخاب می کرد برای شکنجه ، می گفت بیا برویم، بیا برویم، برای اینکه زهر چشم بگیرد، من بودم. علتش هم چشمان من بود. از چشم های سبز خیلی بدش می آمد. به من می گفت تو بچه ی شیطان هستی. شما از زادگان شیطان هستید. یعنی اگر حاج داوود می آمد من حق نداشتم توی چشم های حاج داوود نگاه کنم، سرم باید پایین بود، متنفر بود چشمان من را ببیند. یک دشمنی خاصی با این رنگ داشت.” (شهادت پروانه علیزاده)
یکی از شکنجه هایی که در زندان قزل حصار عمومیت داشته، وارد آوردن ضربه به اندام تناسلی زنان زندانی بوده است. حاج داود که زندانیان زن او را فردی درشت هیکل با دستها و پاهای بزرگ توصیف کرده اند، خود شخصا و نیز به طور جمعی با کارکنان مرد زندان قزل حصار کرارا و همراه با شکنجه ها و آزارهای دیگر از جمله آزارهای کلامی، به اندامهای تناسلی زنان زندانی ضربه وارد می کرده است.
در شهریور سال ۱۳۶۰، یکی دو ماه پس از آغاز دستگیری های گسترده فعالان سیاسی در سرتاسر ایران، از آنجایی که بیشتر شهرستانهای کوچک زندانهایی برای زنان نداشته است، زنان زندانی را از این شهرستانها به زندان قزل حصار در حومه شهر کرج و نزدیک تهران منتقل کردند. بیشتر این زنان، در شهرهای خود محاکمه و محکوم به حبس شده بودند و برای گذراندن دوران حبس خود، از بازداشتگاههای سپاه و کمیته در شهرستانها، به زندان قزل حصار منتقل می شدند.
فرزانه زلفی[16] می گوید:
شهریور ۶۰ بود، ما بچه های شهرستان را تازه برده بودند آنجا. حدود ۳۰۰-۴۰۰ نفر بودیم. راهروی طویلی بود که بندها را از هم جدا می کرد. آنقدر دراز بود که خودشان با دوچرخه از اول تا آخر آن می رفتند. ما را بردند آنجا و گفتند باید این مسیر را سینه خیز بروید…ما بینمان مادرهای مسن داشتیم که ناراحتی قلبی داشتند. یک دختر نه ساله به اسم فاطمه بین ما بود. خلاصه گفتند باید سینه خیز بروید و هیچکس هم مستثنی نیست. می گفتند باید تمام مسیر را سینه خیز بروید و برگردید. بعد همانطور که می رفتیم و دیگر انرژی نداشتیم، مرتب هفت، هشت تا پاسدار با پوتینشان می زدند وسط پای ما. خود من خونریزی کردم، بچه های دیگر هم همینطور. اصلا دیگر نوار بهداشتی به همه بچه ها نمی رسید. فاطمه آنجا برای اولین بار پریود شد… هنوز الان هم که دارم صحبت می کنم درد رو در بدنم احساس می کنم…یعنی تصور کن بیشتر از ۳۰۰ تا زن با چادر و چشم بند دارند توی یک راهرو سینه خیز می روند و به آنها که آخر می مانند لگد می زنند و می گویند باید بروی جلو. مدام با پوتینشان می زدند وسط پای ما و می گفتند: سلیطه! یا فحشهایی مثل این. من اولین بار بود که این جور فحشها را می شنیدم. حاج احمد، معاون حاج داود یکی از کسانی بود که فحش می داد. باید اینقدر سریع می رفتیم که به اول صف برسیم چون اگر آخر می ماندیم دوباره بهمان می زدند. اون مادری که گفتم و خیلی از بچه های دیگر قلبشان گرفت.”[17]
فرزانه زلفی همچنین به یاد می آورد که یکی از کسانی که در سینه خیزها و بعد از آن، بسیار کتک خورد، مینا توده روستا بوده که چند روز بعد از آن اعدام شده است:
“فردای آن روز ما را سرپا نگه داشتند و بی خوابی دادند. بی خوابی یکی از کارهای خیلی متدوالشان بود و واقعا تاثیر می گذاشت. بچه ها همه دچار حالت های روانی شده بودند…حاج داود به بعضی ها گیر می داد. آن روز هم آمد و به مینا توده روستا و یک نفر دیگر گیر داد. ما یک سری این طرف بند و یک سری آن طرف بند، کنار سلولها، ایستاده نگه داشته شده بودیم. حاج داود مینا توده روستا را صدا کرد و آوردش وسط و شروع کرد به پشتش و توی باسنش لگد زدن؛ باسن مینا توده روستا کمی از روی مانتو برجسته بود ]چون توی بند بودیم[چادر نپوشیده بود. فردایش هم  گفتند وسائلش را جمع کند و برود. بعد هم شنیدیم که اعدام شده، در حالی که فقط یک سال حکم داشت…آن یکی هم که آن روز حاج داود خیلی به باسنش زد، صورت و هیکل بسیار زیبایی داشت و جزو کسانی بود که حاج داود به خاطر زیباییشان رویشان حساس بود و آزارشان می داد.”[18]
مینا توده روستا، هوادار سازمان مجاهدین خلق، در هنگام دستگیری ۲۱ ساله و در یکی از روستاهای کرج معلم بوده است. فرزانه زلفی، او را دختری بسیار آرام و متین توصیف می کند. براساس اطلاعات منتشره در سایت بنیاد برومند، وی در ۱۲ شهریور ۱۳۶۰ در کرج تیرباران شده است. از جزییات محاکمه و حکم وی اطلاع دقیقی در دست نیست.
سینه خیز بردن و وارد آوردن ضربه به اندامهای تناسلی در زندان قزل حصار محدود به همان یک بار نبوده است. نیلوفر شیرزادی می گوید:
“به هر بابایی اون بیرون سوء قصد می شد، می دونستیم اون شب می آیند سراغمون. بچه ها هر چی روسری و پارچه اضافی داشتند می بستند اینجاشون[به زیر شکم اشاره می کند]. می دونستیم که ]حاج داود[ ما رو می بره سینه خیز و از پشت می زنه. اینجاها [مجددا به زیر شکم اشاره می کند] رو می زنه. طول واحد رو تا زیر هشت ما چشم بسته سینه خیز می رفتیم و با همه چیز کتک می خوردیم. با زنجیر، قنداق تفنگ، چوب، کابل، لگد. حتی بعضی از پاسدارها پاشون رو می گذاشتند روی پای ما که ما رو متوقف کنند بعد می زدند که چرا عقب موندی. یک سری از بچه ها که به خاطر توانایی فیزیکی شون نمی تونستند با بقیه پیش برند بیشتر از همه کتک می خورند…خود من رو چندین بار از پشت زدند… مجبور بودی برای اینکه نخوری، از دوست بغل دستی ات جلو بزنی، بعد می دونستی اگر جلو بزنی، اون می خوره… اینقدر این اتفاق [ضربه به اندامهای تناسلی] همراه با شکنجه‌های دیگه‌ بود، اینقدر در هم گره خورده بود که خود ما، به خاطر دردش، به خاطر استرس وحشتناکی که روی ما بود و فقط سعی می کردیم که تحمل کنیم که نشکنیم، قادر به تفکیک نبودیم…”[19]
همانطور که گفته شد، یکی از تنبیهات دیگر رایج در زندان قزل حصار، ایستادن با چادر و چشم بند رو به دیوار و بی خوابی دادن بوده است. سودابه اردوان که در سال ۱۳۶۰ از اوین به قزل حصار برده شده از “شبهای بی نهایت” زندان قزل حصار به عنوان یکی از موارد بی خوابی دادن و کتک زدن زندانیان زن یاد می کند:
“شبهای بی نهایت اصطلاحی بود که خود حاجی [داود رحمانی] استفاده می کرد. قضیه از این قرار بود که بچه ها، چیزهایی مثل کاردستی ها یا وسائل شخصی شان که براساس گزارشی که توابی به اسم سهیلا حاجی زاده که مسئول بند ۸ زندان قزل حصار بود داده بود، ضبط شده بود را از اتاق سهیلا برداشته بودند. حاجی هم آمد و پرسید: کی این کار رو کرده و طبیعتا کسی چیزی نگفت. حاجی هم همه را برد توی راهرو درازی که بندها را به هم وصل می کرد و رو به دیوار، با چشم بند و چادر ایستاند و با چند پاسدار دیگر شروع کرد به کتک زدن ما. با هر چیزی که دستشان می آمد می زدند. حاجی می گفت این شبها تا بی نهایت ادامه داره و همینطور فحش می دادند و می زدند تا اینکه ۳ و ۴ بعد از نیمه شب که دیگر آنقدر زده بودند که از نفس افتاده بودند می رفتند. ما هم همانجا از شدت درد و خستگی توی راهروی خیلی سرد، روی زمین ولو می شدیم… این تنبیه ده شب طول کشید تا اینکه خود زندانبانان خسته شدند.”[20]
براساس شهادت برخی از زندانیان، بی خوابی دادن و کتک زدن در زندان قزل حصار با وارد آوردن ضربه به اندامهای تناسلی همراه بوده است.  زندانیان در این حالت، ساعتهای متوالی، بیخوابی داده می شدند و حق نداشتند برای رفع خستگی به دیوار نزدیک شوند. منیره برادران می گوید:
“سال ۶۲ بود که ما را خیلی تنبیه می کردند. شبهای زیادی ما رو می بردند سرپا می ایستاندند. گاهی روز هم ادامه پیدا می کرد. بعضی از بچه ها را دو سه روز همینطوری سرپا می ایستاندند. می دونیم که چقدر سخت است، به هر حال تو کمرت درد می گیره، خسته می شودی، و مثلا چه می دانم می خواهی تکیه بدهی به دیوار، یا سرت رو نزدیک کنی به دیوار، یه جوری بود که حتی اگر یواشکی نوک انگشتت را می گذاشتی به دیوار، کلی خستگی ات در می رفت. بعد اگر فقط کمی به دیوار نزدیک می شدی، یکهو، ناغافل، نگهبانها که کفش کتونی می پوشیدند که صدای پاشون نیاد، از پشت به آدم لگد می زدند…حاجی ولی پوتین سربازی داشت و از همان سربند با سر و صدا و مسخره کردن زندانی ها وارد می شد. بعد یک دفعه ممکن بود از پشت به آدم لگد بزند. لگد حاجی معروف بود. از پشت می زد وسط پای تو و تو بلند می شدی و می افتادی روی زمین. یعنی خود من اینطوری برام اتفاق افتاد. بعضی از بچه ها بعدش به خونریزی می افتادند ولی من یادم نیست که خونریزی کرده باشم.”[21]
منابع برای مطالعه بیشتر:
–          برادران، منیره (۱۳۷۹) حقیقت ساده، اسن، نشر نیما
–          پارسی پور، شهرنوش (۱۹۹۶) خاطرات زندان، استکهلم: نشر باران.
–          ثابتی، فریده (بدون تاریخ) بازنویسی یک جنایت: “تخت ها”، منتشر شده در سایت گفتگوهای زندان، آرشیو مقالات:  http://www.dialogt.net/
–          حاج حسن، هنگامه (۱۳۸۲) چشم در چشم هیولا: خاطرات زندان ، فرانسه: انتشارات انجمن هما
–          جابری، هما (۱۳۸۶) مجمع الجزایر درد، انتشارات امیرخیز
–          خلیلی، محمود (بدون تاریخ) شیوه های شکنجه در جمهوری اسلامی ایران، منتشر شده در سایت گفتگوهای زندان، آرشیو مقالات: http://www.dialogt.net/
–          علیزاده، پروانه (نامعلوم) خوب نگاه کنید، راستکی است، انتشارات خاوران
–          مصداقی، ایرج (۱۳۸۵) نه زیستن، نه مرگ، جلد دوم: اندوه ققنوسها (چاپ دوم) سوئد: نشر آلفابت ماکزیما
مرجع‌ها:
[1] مصاحبه با حاج داوود رحمانی، نشریه ی “رجعت”: نشریه ی داخلی زندان قزل حصار، سال اول ، شماره ی اول، احتمالن نیمه ی دوم سال ۱۳۶۰
[2] سیبا معمار نوبری (از شاهدان عدالت برای ایران)، از زندانیان زندان قزل حصار، پس از زندان و عزل حاج داوود از ریاست قزل حصار،  به ملاقات او در آهنگری رفته است. سیبا در آبان ماه ۱۳۶۰ دستگیر می شود و در تا زمان آزادیش در زندانهای قزل حصار، اوین و کمیته مشترک بوده است. سیبا در شهریور ۱۳۶۴ در حالی آزاد می شود که حکم او ۱۲ سال یوده است، اما به دلیل پیوستن او به جرگه ی توابین بعد از ۴ سال و ۱۰ ماه عفو و آزاد می شود..
[3] برای اطلاعات بیشتر در زمینه موارد نقض شدید حقوق بشر زندانیان سیاسی زن که از سوی حاج داود رحمانی اعمال می شده، به ضمیمه های این گزارش مراجعه کنید.
[4] فرزانه زلفی که از شاهدان عدالت برای ایران است، در سن ۱۶ سالگی ( ۱۰ تیرماه سال ۶۰) و در دوران دانش آموزی به اتهام هواداری از اتحادیه ی کمونیست های ایران در مسجد سلیمان دستگیر می شود و تا اواخر سال ۶۴ را در زندان های مسجد سلیمان (۲ ماه تیر تا ۲۸ مرداد)، قصر، قزل حصار، گوهردشت (از ۲۰ آبان ۶۲، به مدت ده ماه)و مسجد سلیمان (تا زمان آزادی)  می گذراند.
[5] همچنین  اواخر پاییز سال ۶۰، حاج داوود حدود ۵۰۰ زندانی را در دو سلول ۱۸ نفره میکند، به نحوی که بعد از چند ساعت حال عده ای بر اثر گرمای هوا به هم میخورد و بیهوش میشوند.
[6] زیر هشت، بندی مجزا برای گذران آخرین روزهای زندانیان اعدامی در زندان است، در قزل حصار ، زیر هشت اما بند تنبیهی محسوب می شده است.
[7] محمود خلیلی از هوادارن سازمان چریکهای فدایی خلق (اقلیت) در آبان سال ۶۰ دستگیر شده و در دوران قتل عام سال ۶۷ نیز در زندان حضور داشته است، او در زندانهای مختلفی از جمله اوین، قزل حضار و گوهر دشت بوده و اکنون در آلمان زندگی می کند و از مدیران سایت گفتگوهای زندان است.
[8] خلیلی، محمود (بدون تاریخ) شیوه های شکنجه در جمهوری اسلامی ایران، منتشر شده در سایت گفتگوهای زندان، آرشیو مقالات: http://www.dialogt.net/
[9] تهمینه پگاه، از شاهدان عدالت برای ایران، به اتهام هواداری از اتحادیه ی مبارزان، سالهای ۱۳۶۱ تا ۱۳۷۰ را در زندانهای اوین، گوهردشت و قزل حصار گذرانده است.
[10] مژده ارسی ، از شهدان عدالت برای ایران که سالهای ۱۳۶۱ تا ۱۳۶۹ را در زندای اوین و قزل حصار سپری کرده ، به اتهام هواداری از چریکهای فدایی اقلیت دستگیر شده است.
[11] پروانه علیزاده، از شاهدان عدالت برای ایران مشکوک به هواداری از گروه پیکار بود و به این اتهام در سن ۲۳ سالگی و در شهریور ۶۰ بازداشت شد، او ۷ ماه را در زندان سپری کرد که ۳ ماه این دوران در اوین و ۴ ماه آن در قزل حصار گذشته است.
[12]میترا رضوی و یکی از شاهدان عدالت برای ایران، در فروردین ۶۱ به اتهام هواداری از حزب رنجبران دستگیر می شود، او تا اردی بهشت سال ۶۲ در زندان کمیته ی مشترک (توحید) زندانی و پس از آن تا زمان آزادیشدر ۱۳۶۹ در قزل حصار و سپس اوین می گذرد.
[13] شهادت نیلوفر شیرزادی، عدالت برای ایران
[15] برای روشن شدن بار سکسیستی این اسامی، عدالت برای ایران ناگزیر از ذکر این مثال است:
نام هایی نظیر “کون گنده” که علی رغم اعتراض زندانیان، حاج داوود آنها را تنها به این اسامی خطاب می کرده است.
[16] شهادت فرزانه زلفی، عدالت برای ایران
[17] همان
[18] همان
[19] شهادت نیلوفر شیرزادی، عدالت برای ایران
[20] شهادت سودابه اردوان، عدالت برای ایران
[21] منیره برادران، از شاهدان عدالت برای ایران است. در سال ۶۰ به همراه برادرش و همسر برادرش دستگیر می شود. برادر وی مهدی پس از چهل روز اعدام شد و وی به اتهام هواداری از راه کارگر مدت ۹ سال را در زندانهای مختلف، کمیته مشترک، اوین، گوهر دشت و قزلحصار گذراند.
*عکس حاج داوود رحمانی برای نخستین بار است که منتشر می شود

Wednesday, December 30, 2015

مافیای مدینه اسلام شناسی در یک نشست

سیامک مهر
قرن ها پس ار هجوم وحوش مسلمان و لاشخورهای مدینه به ایران، مافیای مدینه به شکل سازمان روحانیتِ شیعه دگردیسی یافت.این تشکیلات مافیایی پس از سده-ها که بصورت جنینی و انگلی به آشامیدن خون جامعه-ی ایران مشغول بود، ناگهان در سال 57 با یورشی بی محابا ظهور کرد و بر تمامی منابع و ثروت های ملی ایران تسلط یافت. اموال و املاک و حتا خانه-ی شخصی افراد را مصادره کرد و یکصدهزارنفر را اعدام کرد و به قتل رساند و بالغ بر پنج میلیون تن را آواره ساخت.
( آموزش اسلام در یک جلسه!)
در صفحات تاریخ اسلام بطور خلاصه خوانده-ایم که مردم ساکن مکه، پس از آنکه از مزاحمت-ها و خرابکاری-ها و نفاق افکنی-های اراذل و اوباشی که به گرد «محمدابن عبدالله» جمع شده بودند به ستوه آمده و تحمل تجاوزها و اخلال-گری-های آنان در زندگی روزمره و آرامش شهر بر مردم گران آمده بود، مصمم شدند که با دارودسته-ی محمد به مقابله برخیزند. تعقیب عمال و آدم های محمد با فراز و نشیب ها و هزینه ها و سختی هایی همراه بود، اما سرانجام مردم مکه موفق شدند آنها را از شهر خود برانند و آرامش را به زندگی خود بازگردانند.
شصت، هفتاد نفری که به سرکردگی محمد در بیابان ها آواره شده بودند، پس از یک دوره-ی گرسنگی و سختی و سرگردانی در صحراهای خشک، عاقبت به شهر مدینه که فاصله-ی کوتاهی از مکه داشت رفته و در آن شهر ساکن می شوند.
بخش اصلی و هیجان انگیز تاریخ اسلام از همین زمان شروع می شود که نطفه-های سازمانی مافیایی و گانگستری مرکب از اوباش گریخته از مکه، بعلاوه-ی شمشیرکش-ها و گردنه بگیرها و قطاع الطریق-های مدینه که به دو قبیله-ی اوس و خزرج وابسته بودند شکل یافته و ظهور می یابد. تشکیلاتی مافیایی که بعدها در«سازمان روحانیت شیعه» در ایران، به کمال انسجام ساختاری و کارآمدی و گستردگی و سودآوری فرارویید.
در این زمان شورای مرکزی مافیای مدینه تشکیل می شود که شامل محمد"" در مقام "پدرخوانده" و ده تن از لاشخورهای مکه و مدینه موسوم به عشرهء مبشره از قرار «ابوبکر ـ عمر ـ عثمان ـ علی ـ طلحة بن عبیدالله ـ زبیر بن عوام ـ عبدالرحمن بن عوف ـ سعد بن ابی وقاص ـ سعید بن زید و ابوعبیدة بن جراح» است.
از این گروه دوتن به پدرخوانده نزدیک ترین بودند. "عمر و علی".
عمر مردی زیرک و باهوش و در عین حال قسی القلب و دگم و راست کیش بود. از جنم آدم-هایی که در قضاوتشان، برای کمترین گناه، اشد مجازات را در نظر می گیرند. بطوریکه فرزند خود را به جرم نوشیدن شراب تا کمی بیشتر از سرحد مرگ تازیانه می زند.(لازم به توضیح است که مفهوم گناه در مشرب مافیای مدینه به معنی مخالفت و سرپیچی از احکام پدرخوانده و یا همان پیامبر می باشد.) بعد از مرگ محمد و در دوره-ای که عمر به مقام پدرخواندگی دست یافت، حوزه-ی فعالیت و سیطره-ی مافیای مدینه با درایت و سیاست وی به اقصی نقاط عالم گسترش یافت.
اما؛
«علی» ابن ابی طالب ملقب به «قتال العرب»، گدازاده-ای بی سواد و لُمپن بود که به دلیل خوی وحشی-گری و متجاوزش، هرکجا که محمد به کثیف ترین و رذیلانه ترین اعمال نیاز داشت، حاضر به یراق بود. قتل و ترور و سربریدن و مثله و پاره پاره کردن انسان-ها و بوی خون «علی» را نشئه می ساخت. جالب اینجاست که سیرت علی بر خلاف معمول در اکثر افراد، اما در صورتش به کمال متجلی بود. قد کوتاه با پاهایی از بالاتنه کوتاهتر، بازوهای پیچ پیچ و قوی، شکم برآمده، دندان های پیش آمده، چشم های ورقلمبیده.
«علی» علی الظاهر بسیار شبیه شرک بود. با این تفاوت که شرک هیولای نازنینی است.
این دو تن پس از مرگ پدرخوانده-ی «مافیای مدینه»، سرنوشت تاریخی آنچه را که بعدها به «دین اسلام» شهرت یافت و به شعبه ها و سازمان های تبهکاری ریز و درشت تقسیم شد، تا حدود زیادی دگرگون ساختند. البته شرح آنچه سپس-تر بر این دگرگونی مترتب گردید موضوع این نوشتار کوتاه نیست. اما لازم است بدانیم که؛
مافیای روحانیت شیعه که امروز بر ایران حاکم است، پیشینه و ریشه-ی سازمان و تشکیلات خود را به "علی" منسوب می داند و بعد از محمد او را پدرخوانده می شمارد.
کلاً "مافیای مدینه" نظیر نمونه-های مشایه آن در دوران معاصر ما از جمله "مافیای سیسیل" در ایتالیا و یا دارودسته-ی ال کاپون در شیکاگوی نیمه-ی اول قرن بیستم، حول دو محور و خواست و مطالبه-ی اساسی اما با حاشیه های بسیار شکل گرفت: «پول و زن».
"مافیای مدینه" برای نخستین بار با حمله به کاروانی تجاری در نقطه-ای بنام «بدر» که کاروانیان برای استفاده از چاه-های آب آن منطقه توقف کرده بودند و قتل عام بازرگانان و محافظان کاروان، مزه و طعم پول و طلای فراوان را چشیدند. قریب نهصد تن را به قتل رساندند و زن-ها و بچه های همراه کاروان را به کنیزی و بردگی بردند. در این نوع يورش به کاروان-ها و قبایل، گاهی پدرخوانده-ی مافیای مدینه بلافاصله و همان روز، به زنی که شوهر و برادران و بستگانش را به قتل رسانده و به کنیزی گرفته بود تجاوز می کرد.
در مرامنامه-ی "مافیای مدینه" که سال ها بعد به سرپرستی یکی از آدم-های محمد بنام «عثمان» گردآوری و تألیف شد و به "قرآن" موسوم گشت به صراحت از اهداف و مقاصد لاشخور-های مدینه سخن رفته است. به عنوان مثال؛ پدرخوانده-ی مافیای مدینه زمانی که آدم-هایش از دزدی باز می گردند به آنان می گوید:"آنچه به غنيمت برده-ايد حلال و پاكيزه بخوريد." یعنی کیفشو ببرید و هیچ هم وجدانتان معذب نباشد! هرچند صاحبان اموال را «فراز گردنشان را زده باشید و همه-ی سرانگشتانشان را قلم کرده باشید.» (انفال 12 و 69)
همچنین در مرامنامه-ی مافیای مدینه آمده است که پدرخوانده مجاز است همسرانی که مهرشان را داده و کنیزانی که از غنیمت جنگی به دست آورده و دختران عمو-هایش و دختران عمه-هایش و دختران دایی و خاله-اش و زنانی که خود را به او بخشیده-اند... و کلاً تمام زن-های روی زمین را بگاید! (احزاب 50)
پیش از این تاریخ، دزدها و راهزنان و حرامی-های سرزمین حجاز و نجد و اطراف آن بصورت گروه-های کوچک و پراکنده و مستقل به کاروان هایی که غالباً کالاهایی را به مقصد شامات و روم حمل می کردند دستبرد می زدند و یا به قبیله-ها و طایفه-هایی با جمعیت کم که قدرت دفاع از خود نداشتند هجوم آورده و به قتل و غارت و برده-گیری می پرداختند. اما «محمد» در مدینه اغلب این دارودسته-های غارتگر را گردهم آورد و متحد و مجاب ساخت که تحت گروهی واحد و قوی، هم موفقیت بیشتری در دزدی ها و حملات خود به کاروان های تجاری و طوایف خواهند داشت و هم با هجوم به شهرها و سرزمین های آباد و ثروتمند دور و نزدیک درآمد و سهم بیشتری از غنایم نصیب آنان می شود.
در حقیقت «محمد» با تبیین «ایدئولوژی دزدی» که به «دین اسلام» شهرت یافت و تدوین «مرامنامه مافیای مدینه» که «قرآن» خوانده می شد، به غارت و چپاول رسمیت بخشید و چنان قداستی برای دزدی و قتل و غارت و برده-داری تراشید که اگر راهزنی و جنایت و چپاول تا آن زمان فرضاً نزد برخی افراد نکوهیده بود و وجدان بعض راهزنان را گهگاه دچار عذاب می نمود، از آن پس دزدی و جنایت به عنوان کاری نیکو که بعد از مرگ نیز پاداشی برای آن در نظر گرفته شده عمومیت یافت و رفته رفته اکثریت مردم ساکن شبه جزیره در این شغل شریف به «محمد» پیوستند.
از طرفی حضور اعضای وحشی مافیای مدینه که مسلمان خوانده می شدند، در میان هر قبیله و شهر و آبادی، آنچنان رعب و وحشت و اضطرابی در دل ساکنین می افکند که جملگی به خواسته-ی آنان تن می دادند. مخالفت و مقاومت در برابر دزدان و جنایتکاران مدینه تقریباً غیرممکن بود.
دزدان مدینه زمانی که موفق شدند مکه را تصرف کنند و رؤسای گردن کلفت قبایل همچون ابوسفیان را با خویش همراه و هم پیمان نمایند، به چنان قدرت مخوفی دست یافتند که تقریباً هیچ نیروی معارضی در سرزمین عربستان قادر به مقابله با آنان نبود. در این زمان آدم-ها و شمشیرکش-های محمد به همه سو گسیل بودند و از هر قبیله و عشیره-ای طلب باج می کردند و چناچه با مخالفت روبرو می شدند همه را قتل عام می کردند و زنان و کودکانشان را برده می ساختند و اموالشان را غارت می کردند. طبق مرامنامه-ی مافیای مدینه یک پنجم از برده-ها و اموال و غنایم سهم پدرخوانده می شد.
مافیای مدینه فریضه-ای بنام «جهاد» برای اعضاء خود در نظر گرفت که طبق آن حداقل سالی یکبار موظف بودند به مردمان دیگر سرزمین ها حمله برند و آنان را غارت کنند. به این طریق هرگاه اموال و ثروت-های مسروقه مصرف و تمام می شد، در فرصتی دیگر و با حمله و جهاد، برای سال پیش رو تأمین آذوقه و پول و برده و زن می کردند. این مرام و طریقه و شریعت، همان روشی است که بعدها به "اقتصاد اسلامی" و یا "اقتصاد توحیدی" معروف گشت.
(در ایران معاصر، اجرای اقتصاد توحیدی و نقش و وظیفه-ی مجاهدان و جهادگران در صدر اسلام را «بازاریان سنتی» به عهده گرفته اند. یک پنجم از انفال و غنایمی را که جهادگران اسلام پس از قتل عام و غارت غیر مسلمانان به پدرخوانده-های مافیای مدینه پرداخت می کردند، امروز بازاریان با غارت عامه-ی مردم ایران به صورت خُمس به مراجع تقلید و آیات عظام و سایر پدرخوانده-های مافیای روحانیت شیعه می پردازند. «بازاریان سنتی» که مؤمنین و متدیننین و شرکای واقعی "مافیای اسلام" را شامل می شوند، دست در دست روحانیت، فریضه-ی جهاد با کافران و مُشرکان یعنی سنت غارت مقدس در اسلام را به شکل بسیار زیرکانه-ای با انحصار و احتکار نان و خوراک و مواد و نیازهای مصرفی جامعه بجا می آورند. مافیای روحانیت شیعه نیز هرزمان که بازاریان با مشکلی مواجه شوند مانند جریان تنباکو به حمایت از منافع ایشان بر می خیزد. به غیر از بازاریان هیچ گروه و قشر و طبقه-ای در ایران امروز بطور مستقیم خُمس و زکات و سهم امام به آخوند نمی دهد.)
همانگونه که کم و بیش به نوع فعالیت گروه-های مافیایی و گانگستری آشنایی داریم، می دانیم که این گروه-ها در هر منطقه-ای که فعالند با مراجعه به هتل ها و رستوران ها و فروشگاه ها و یا از افراد متمول طلب باج می کنند و چنانچه جواب رد بشنوند، گروهی را می فرستند تا این مکان-ها را به آتش بکشند و تخریب کنند. سپس آدم-هایی دیگر از همان گروه با این ادعا که ما امنیت شما را تضمین خواهیم نمود باج خواهی می کنند.
نسبت گانگستریسم و تشکیلات مافیایی و یا تبه-کاری سازمان یافته به دعوت و بشارت «محمد»، بیشتر از هرکجا در مفهوم « کافر ذَمی» نمود و واقعیت می یابد. در منابع و مهملات اسلامی و در ذیل تعریف «کافر ذَمی» آمده است: "کافر ذمی، غیرمسلمانی است که جان و مالش در پناه اسلام است".
جالب اینجاست که هیچ زمان هم به این سؤال پاسخ داده نشد که؛ مگر جان و مال غیر مسلمانان از جانب چه نیرویی به غیر از مجاهدان اسلام مورد تعرض واقع می شده که اسلام با از خودگذشتگی به نجات ایشان مأمور گشته است؟! نه تنها جان و مال غیرمسلمان که حتا جان و مال خود مسلمانان نیز همواره از جانب اسلام و مجاهدان اسلام مورد تجاوز و تعرض و تهدید بوده است. پیدایش و ابداع و اختراع اصل تقیه نزد شیعیان، تمهید و تهیه-ای به جهت حفظ خود از تجاوز دیگر فرقه-های اسلامی بوده است و هرگز هیچ نیرو و قدرت و گروهی به غیر از اسلام و مسلمانان و به دلیل تفاوت-های ایمانی و عقیدتی و اندیشه-ای و وجدانی کسی را مورد تعرض قرار نمی داده است.
"کافر ذَمی"، باید پول و جزیه می داد تا جان و مالش را مجاهدان اسلام از تعرض خود مصون بدارند و در غیر این صورت باید مسلمان می شد و زکات می پرداخت. در هر حال باید باج می داد.
مافیای مدینه در ایران
عبدالغنی الرصافی در کتاب «شخصیت محمدی» می نویسد:
«سراقه بن مالک»، نزد پیامبر بود. هنگامی که سراقه قصد بازگشت نمود، پیامبر به او گفت: ای سراقه نظرت چیست اگر دستنبندهای "کسرا" را بدست خود کردی؟ سراقه گفت: منظورت "کسرا" فرزند "هرمز" است؟ محمد گفت: آری.
در اینجا می بینیم که قصد محمد روشن و آشکار است، او می خواهد به "سرزمین فارس" دست یازد و دارایی "کسرا" را بچنگ بیاورد. حتا دستیند-هایش را سراقه بن مالک مدلجی بدست خواهد کرد.
محمد در جنگ خندق بار دیگر هدفش را آشکار ساخت، که در این باره حلبی و ابن هشام و سیره-های خود از قول «سلمان» چنین نقل می کنند:
در قسمتی از خندق مشغول کندن بودم که با زمین سخت برخوردم و پیامبر در نزدیکی من بود، چون دید کار بر من سخت شده است پایین آمد و کلنگ را از دستم گرفت و با آن، چنان ضربتی بر زمین کوبید که جرقه-ای در زیر کلنگ برق زد، سپس ضربه-ای دیگر و همان شد، و برای بار سوم باز هم جرقه زد، به او گفتم: ای رسول خدا این چه بود که با هر ضربه کلنگ برق زد؟ گفت تو هم آنرا دیدی سلمان؟ گفتم آری، گفت: در ضربه اول، "الله" «یمن» را برای من گشود، و در دومی «شام» و سمت غرب را و در سومی، "الله" سمت شرق را بر من گشود.
و در روایتی، هنگامی که کندن زمین سخت، بر سلمان مشکل گردید، رسول الله کلنگ را از دست او بگرفت و ضربتی بر آن سنگ زد، و یک سوم آنرا خرد کرد و برقی ظاهر شد، رسول الله تکبیر گفت و فرمود: کلیدهای یمن را دریافت کردم، دروازه-های صنعا را از همین جایی که ایستاده ام همچون نیش سگان می بینم، سپس ضربت دوم را وارد کرد و یک سوم دیگر آنرا خرد کرد، و برقی از سمت روم ظاهر شد، رسول الله تکبیر فرمود و گفت: کلیدهای شام را دریافت کردم، بخدا قصرهای سرخ آنرا می بینم و ضربت سوم را فرود آورد، و باقیمانده سنگ را خرد کرد و جرقه-ای پدیدار شد، رسول الله تکبیر فرمود و گفت: کلیدهای فارس را دریافت کردم، به خدا از همین جا که ایستاده ام، قصرهای حیره و مداین را همانند نیش های سگان می بینم، و شروع به وصف گوشه و کنارهای فارس برای سلمان کرد.»
هجوم گُراز-وار مسلمانان به ایران و تسلط مافیای مدینه بر جان و مال مردم ایران یکی از تلخ-ترین و دردناک-ترین صفحات تاریخ ایرانزمین را رقم زده است. کفتار-های اسلام با شمشیرهایی برهنه به مدت دو قرن در دریایی از خونِ ایرانیان به پیش می تاختند. مردان جوان و زنان و کودکان را در زنجیر می کردند و در بازار-های برده فروشی مکه و مدینه به حراج می گذاشتند.
( امروز یقین بدانیم که اگر در زمان حیات خود محمد، مجاهدان و جهادگران و وحوش مسلمان به ایران هجوم آورده و ایرانیان را به اسارت می گرفتند و در بازارهای مکه و مدینه به عنوان برده و غلام به فروش می رساندند، قطعاً از میان آنان پهلوانی ایرانی مانند قاتلان عمر و علی پیدا می شد و برمی خاست تا محمد عرب را هم به دَرَک واصل کند. همانطور که یک ایرانی بنام «فیروز نهاوندی» معروف به ابولؤلؤ، عمرابن خطاب خلیفه-ی دوم را به قتل رساند؛ همانطور که ایرانی ِ اصیلی بنام «بهمن جازویه»، ملقب به ابن ملجم، "علی ابن ابیطالب معروف به قتال العرب" را سَقَط کرد.)
قرن ها پس ار هجوم وحوش مسلمان و لاشخورهای مدینه به ایران، مافیای مدینه به شکل سازمان روحانیت شیعه دگردیسی یافت. این تشکیلات مافیایی پس از سده ها که بصورت جنینی و انگلی به آشامیدن خون جامعه-ی ایران مشغول بود، ناگهان در سال 57 با یورشی بی محابا ظهور کرد و بر تمامی منابع و ثروت-های ملی ایران تسلط یافت. اموال و املاک و حتا خانه-ی شخصی افراد را مصادره کرد و یکصدهزارنفر را اعدام کرد و به قتل رساند و بالغ بر پنج میلیون تن را آواره ساخت.
«مافیای روحانیت شیعه» در دوران جنینی و در دورانی که مردم ایران به خواب اسلامی ِ عمیقی فرو رفته بودند، از محل خُمس و زکات و سهم امام و موقوفات و کلاً آنچه که به وجوهات شرعیه موسوم است، جهت توسعه-ی سازمان تبهکاری و گانگستریسم شیعه استفاده می کرد و بر بستر مردابی ِ حوزه-های علمیه و مدارس مذهبی و مساجد و حسینیه-ها و هیئت-ها و تکایا، بطور سنتی با جذب فقرا و گرسنگان روستایی و حاشیه نشین و نیز جذب افرادی بی مصرف و مُفت-خور با ارواح تنبل و کاهل، مانند پشه و مگس، تخم-ریزی می کرد و بر خیل ناسخون می افزود و در حقیقت با عضوگیری بی وقفه و انبوه طلبه ها، سازمان مافیایی خود را گسترش می داد.
منوچهر جمالی ایرانیار بزرگ می نویسد:
"سکولاریسم اینست که: سرمایه ملت ایران، «غنیمت = انفال» نیست، و نباید «خرج دوام و ترویج شریعت اسلام» گردد، بلکه باید در«تضمین نیرومندی و رفاه ملت ایران»، سرمایه-گذاری شود. خمس و زکات و اوقاف نیز، سرمایه ملت ایران محسوب می شوند.
خمس و زکات و اوقاف، باید تابع حاکمیت ملت گردد.
مسئله بنیادی دموکراسی وسکولاریزاسیون آنست که از دید حقوقی، «ملت، اینهمانی با خدا می یابد». طبعا هم قانونگذار و قاضی می شود و هم دارنده کل قدرت اقتصادی می شود، و می بایست کل اموال ِ سازمان-های دینی (اوقاف) و علما(؟) و ملازمانشان را که از ملت، غصب کرده-اند، مصادره کند و به خود بازگرداند. کلیه قدرت-های قضائی و حقوقی و اقتصادی، باید ازعلما(؟) و فقها و سازمان-هایشان و ملازمانشان، سلب گردد."
( منوچهر جمالی- چاشنی های اندیشه)
بیش از سه دهه تجربه-ی حکومت اسلام و حاکمیت و سلطه-ی مطلق مافیای روحانیت شیعه بر ایران، به روشنی نشان داد که؛ اسلام در یک کلام یعنی دزدی، یعنی تبهکاری و جنایت مداوم. اسلام آموزه-ای است اهریمنی برای نفاق افکنی و ویرانگری.
ایران آخور تاریخی اسلام است. کفتارهای اسلام در تمامی تاریخ-شان از ایران تغذیه کرده-اند. نه فقط رشد و گسترش شوم و نکبت بار اسلام در حقیقت مدیون تهاجم قادسیه و چپاول ثروت-های مردم ایران است، بلکه اسلام در هر برهه-ای که دچار ضعف و ذبونی گشته با حمله-ی مجدد به ایران و چپاول ثروت-های ملت ایران دوباره فربه شده و خوک گرسنه-ی وجودش را سیر و پروار کرده است. همانگونه که پس از هجوم سال 57 با غارت و مصادره-ی اموال ملی و مردمی، مافیای روحانیت شیعه که به حقارت و گدایی و روضه خوانی و گورستان گردی دچار شده بود، جانی دوباره یافت.
به هوش باشیم که مافیای مدینه و مجاهدان و جهادگران اسلام برای سومین بار و این مرتبه در قالب اصلاح طلبان و ملی-مذهبی ها، با برافراشتن پرچم سبز "الله" و با پروژه-ی «اســلام رحمانی» و به کمک قدرت-های سلطه-گر غربی که حفظ اسلام به عنوان اصلی-ترین عامل عقب ماندگی جوامع مسلمان دغدغه آنهاست، قصد حمله به ایران دارند

قسمتی از خاطرات کلنل اف استیون کول از اولین فرمانده نظامی برتیانیا در ایران

آنها (ایرانیها) خیلی ساده لوح و زود باورند. مهربانند و سخت کوش. هر حاکمی که بخواهد به آنها مستبدانه حکم فرماید راحت میتواند آنها را با بازی با باورهایشان فریب دهد و بر آنها حاکم شود ولی اگر حاکمی بخواهد برایشان دل بسوزاند و حق را بر مردم دهد او را سرنگون میکنند. مردمانی اند مستحق ظلم.
یادم نمی رود وقتی چای را از هند به مزارع طبرستان بردیم و کشت کردیم و با شکر مخلوط کردیم و به خوردشان دادیم وقتی سود سرشاری بدست آوردیم روحانی بزرگشان حاج ملا محمد کرمانی نزد من امد و گفت اگر میخواهی به تجارت شکر و چایت در ایران ادامه دهی باید چهار یک سودت را به من بدهی. من اورا ضعیف پنداشتم و به او خندیدم و از عمارت بیرون انداختم. بعد از چند ماه گزارش امد که دیگر در ایران مردم چای نمینوشند. باورم نمیشد. چطور ممکن بود. اکثر مردم به چای معتاد بودند.
بعد از پاره ای تحقیقات فهمیدیم میرزای کرمانی چای و شکر را نجس و نوشیدنش را حرام اعلام کرده و مردم هم چشم و گوش بسته فقط مطیع.
کلی به این ملت نفهم خندیدم.
او (میرزای کرمانی) را به عمارت فرا خواندیم.
به او گفتم حیف که چای را حرام کردی اگر راه برگشتی بود و میشد هنوز سودی از چای بدست اوریم چهار یک تو را پرداخت میکردیم.
میرزا خندید و گفت تو عهدنامه را بنویس حرام و حلالش با من.
او این فتوا را داد که اگر شکر (حبه قند) را به چای برسانند و بعد در دهان بگذارند نجاستش بر کنار میرود وچای و شکر از حالت حرام خارج میشود.
اینگونه باز حرامی به حلال تبدیل شد و ما و میرزا به سودمان رسیدیم و مردم به رضایت خدایشان.
یادم هست وقتی همین میرزای کرمانی شیاد مرد، باز همان مردم عکس او را در ماه میدیدند.
نمیدانم چگونه خلقتی هستند قوم پارس.
هر کس که به آنها خوش خدمتی کنند را دزد میخوانند و هر کس انها را بفریبد را در ماه و خورشید می بینندش.
شاید اعراب برای تضعیف ایران آنها را مسلمان کردند.
یادم نمیرود مردم شکر (حبه قند) را بین انگشتان میگرفتند و بزور آن را به چای ته استکان میرساندند تا پاک شود بعد بخورند و من فقط به انها میخندیدم و ته بسته های شکرم مینوشتم "شکر پاک میرزایی"
نمیدانم این ملاها و میرزاها در آینده چه بر سر این ملت زود باور بیاورند.
کاش رستگار شوند.
فتواهای شگفت انگیز شرعی اواخر دوره قاجاریه تا کنون و دلايل ابطال آنان!
👳خزینه ها منبع انتشار بیماری و مرگ و میر شده بودند و تنها وجه بهداشتی آنها آب آهک انتهای روز بود و چوب زالزالک . لذا در حمام ها دوش جایگزین آنها شد.علما فتوا دادند حرام است.مردم با رشوه پنهانی از خزینه استفاده می کردند.
👀حکومت از زور استفاده کرد علما کوتاه آمدند.
👳استفاده از لامپ برق حرام و غیرشرعی است.
علت: به سبب امکان انجام شب نشینی های طولانی، باعث می شود که مومنین، از نماز صبح غافل شوند!
👀 البته بعدها، با پول هنگفتی که حاج امین الضرب، صاحب کارخانه برق به علما داد برق حلال شد! اما کارخانه برق مشهد در سال ١٩١١ میلادی به تحریک علما و روسها توسط ملت سلحشور مشهد در آتش سوخت.
👳استفاده از کله قند، حرام و غیرشرعی است. (افراطیون مذهبی شایعه ساخته بودند از استخوان مردگان الک شده و کله قند روسی درست می شود!!)
علت: نپرداختن وجوه شرعی، توسط واردکننده قند!
👀پر واضح است که پرداخت وجوهات، موجب گردید تا قند حلال گردد، البته به این شرط که قبل از خوردن، آن را در چای غسل کنند".
👳استفاده از ماشین لباسشویی حرام و غیرشرعی است.
علت: لباس های نجس، لباس های پاک را نجس می کنند!
👳در سال ١٣٤٢ خورشیدی در جریان انقلاب سپید علما گفتند رأی دادن بانوان خلاف شرع است!
👳علما ساخت راه آهن را در دوره ناصری خلاف شرع و حرام اعلام کرده بودند
علت: ملاعلی کنی آن را راه تسلط کفار می دانست.
👳خوردن گوشت ماهی خاویاری حرام است!
علت: انحصار گرفتن صید این ماهی ارزشمند.
👳بازی شطرنج حرام است!
علت: در روایتی ساختگی آمده بود که امویان شطرنج بازی می کردند.
👳استفاده از ویدئو حرام و غیرشرعی بود.
علت: چون افکار پاک ملت سلحشور با دیدن فیلمهای مستهجن خراب می شد. با ازدیاد آن و آمدن ماهواره و نت دیگر این حرام حلال شد.
👳علما مدرسه رفتن در تهران و تاسیس مدرسه مدرن به جای مکتب و رادیو و تلویزیون و تریبون به جای منبر را خلاف شرع و خلاف احکام الهی اعلام کرده بودند.
👳اولین بار که دوچرخه به ایران آمد آنرا ارابه جن معرفی کردند.
👳اولین بار که اعلام شد مردم برای گرفتن شناسنامه به شهربانی مراجعه کنند، علمای عظام فتوا دادند که این دسیسه انگلیس است تا نام دختران و همسران شما بدانند!
👳اوایل خود موسیقی و بعدها دیدن ساز موقع نواختن را حرام اعلام کردند چون انسان را از یاد خدا غافل می کند.
آری چنین است که ملتی
به خدمتگزاران اندکش در تاریخ دشنام میدهد!

Friday, December 25, 2015

یک کارتون خواب مسولان برای اینکه من بر جامعه اش خسارت نزنم به من خسارت میزند

لادن میگوید: اینها فقط می‌خواهند ما را جمع کنند. ما آشغالیم که شهرداری وظیفه جمع‌آوری ما را برعهده دارد!
به گزارش تارنگار حقوق بشر در ایران به نقل از جام نیوز، ساعت از ١٠ شب گذشته و باران می‌بارد. قرار نبوده که دور این میز نشسته باشیم. کاملا اتفاقی پشت این میز نشسته‌ام و میوه‌ها را قطعه قطعه می‌کنم و در بشقاب‌های چینی می‌چینم و جلویشان می‌گذارم. صندلی‌ها پلاستیکی است و دو میز به نظم چیده شده. زن‌ها یکی‌درمیان پشت میز نشسته‌اند و به صدای باران گوش می‌کنند. صدای بازی کودک چهار ماهه جمیله که مهربانو نام دارد هم، به گوش می‌رسد.
مهربانو در خیابان به دنیا آمده و حالا بین این همه زن که هرکدام دوره‌های پاکی‌شان را چوب‌خط می‌کشند، زندگی می‌کند. یکی از زن‌ها می‌گوید: «نمی‌دانم واقعا فرقی بین ما و مادرشان می‌گذارد یا نه. اما حس می‌کنیم در آغوش هرکدام از ما امنیت دارد».
روروکی که مهربانو در آن سوار است‌، تروتمیز و نو به‌نظر می‌رسد. لباس‌هایش هم مناسب است. لباس‌های زنان هم مناسب به‌نظر می‌رسد. از هرسنی بین آن‌ها می‌بینم. از ٨٠ سال تا ١٧ سال. به گفته خودشان خیالشان از جایی که حالا در آن هستند، راحت است و همین ممکن است مدت پاک‌بودنشان را به ابد برساند …
آنها می‌گویند از دیوار بیزارند. از درهای بسته می‌ترسند و شلترها و گرم‌خانه‌ها و کمپ‌های شهرداری را دوست ندارند. قرار است دلیل شکست‌خوردن چندین باره طرح‌های شهرداری را از زبان زنانی بشنوم که خود بارها این طرح‌ها را تجربه کرده‌اند.
لادن یکی از آن‌هاست. در ازای قول‌گرفتن پیداکرد نوه‌اش علیرضا، قول می‌دهد که حرف بزند. عصازنان به سالن آمده و کنارم می‌نشیند. سیگارش را در زیرسیگاری خاموش می‌کند. صورتی سبزه و با ابهت دارد و باوجود دندان‌های خراب و چشم‌های کم‌سو می‌شود رد کهنه زیبایی‌اش را پیدا کرد.
سینه‌اش را صاف می‌کند و می‌گوید: «لادن هستم، یک معتاد. حدود ٢١ سال کارتن‌خواب پارک دروازه غار و حقانی بودم. در این ٢١ سال، شاید هرروز، شاید یک‌روزدرمیان، مأموران می‌آمدند، وسایلمان را آتش می‌زدند. خیلی اذیت می‌شدیم. یعنی زنان کارتن‌خواب زندگی نکردند …».
لادن هنوز هم بغض می‌کند … یعنی بااینکه رنج‌کشیدن بخش جدانشدنی زندگی اوست؛ اما با یادآوری این رنج هرروزه می‌تواند باز هم گریه کند. او از شش‌سالگی معتاد بوده و هر جور مخدری را مصرف کرده، حالا دوسال است که پاک است و در آستانه ٦٤ سالگی زندگی‌اش ساده‌تر می‌گذرد.
او قصه‌اش را این‌طور ادامه می‌دهد: «ما را هر روز می‌گرفتند و می‌بردند گداخانه لویزان و روی کاشی‌های سرد می‌نشاندند. آدم‌های روانی، سالمندان، کسانی که نمی‌توانستند ادرار و مدفوعشان را هم نگه دارند هم، در کنار ما بودند. روزی چهار نخ سیگار سهمیه روزانه ما بود که اعتیاد ١٠-١٥ ساله داشتیم. من که لگنم شکسته بود و نمی‌توانستم کار خودم را انجام دهم؛ برای همین سهمیه سیگار هم مجبور بودم که پیرزن‌ها را پوشک کنم و یا به دستشویی ببرم و لگنشان را خالی کنم. در تمام این سال‌ها فقط در جنگ بودیم.
من از بچگی معتاد بودم؛ اما تا ٤٠ سالگی کارتن‌خوابی نکرده بودم. بچه هم داشتم که مرد …». لادن کمپ‌های زیادی را تجربه کرده، شفق، خاوران، اسلامشهر، لویزان و زندان …
او می‌گوید: «من ١٠٢ بار تجربه ترک دارم، یعنی ١٠٢ بار رفته‌ام گداخانه. زندان قصر شرف داشت به کمپ‌ها و گداخانه‌ها. زندان‌ها خیلی خوب بودند. هم دکتر بود، هم بهداشت بود، هم روابط‌مان دوستانه بود، همه هم‌درد بودیم. اما لویزان و گداخانه اصلا به درد ما نمی‌خورد. گداخانه آنجایی است که شهرداری می‌برد. همانجایی که یک روز می‌برند تا ترک کنید و بعد ٢١ روز ولت می‌کنند. صبح ولت می‌کنند و هنوز مهر آزادی روی دستت است و باز که به پارک بر‌می‌گشتی با لگد می‌بردند گداخانه».
لادن می‌گوید تجهیزات این کمپ‌ها فقط در حدی بود که نمیریم. شپش جانمان را می‌گرفت و توهین هم به حد اعلای خود می‌رسید… این کمپ‌ها جای دربسته است و هواخوری ندارد. ما از در بسته بیزاریم، از دیوار بیزاریم. کسی باور نمی‌کند که اگر درها باز باشد و کسی واقعا بخواهد ما را ترک بدهد، ما فرار نمی‌کنیم. اما اینها فقط می‌خواهند ما را جمع کنند. ما آشغالیم که شهرداری وظیفه جمع‌آوری ما را برعهده دارد!
آنقدر وضعیت یکی از این کمپ‌ها بد بود. همین کمپ‌هایی که تازگی‌ها زن‌های کارتن‌خواب را به آن‌جا برده‌اند که یکی از دوستانمان خودش را از پشت‌بام به پایین پرت کرده. یعنی ترجیح داده بمیرد اما آن‌جا زندگی نکند…». نیره یکی دیگر از آن‌هاست. ٤٢ ساله و از ١٧ سالگی معتاد بوده. او در آستانه هفتمین ماه پاکی می‌گوید: یادم می‌آید وقتی در پارک حقانی بودم، خواهرم اصرار داشت به کمپ شفق بروم؛ اما آنقدر من را از فضای پارک شفق ترسانده بودند که ترجیح می‌دادم در پارک بمانم تا به کمپ بروم. آنجا انگار آدم‌ها را به قصد کشتن می‌بردند.
سمیه هم که ١٧ ساله است و پنج ماه است پاک است، از ١٣ سالگی که معتاد شده شش مرتبه تجربه ترک‌کردن و رفتن به کمپ دارد. او می‌گوید: «اگر قرار به کمپ‌رفتن بود، دیگر امکان نداشت پایم را در گداخانه بگذارم. من دنبال آینده می‌گردم. بعد از اینکه ٢١ روز سم زدایی کردم، توهین شنیدم، کسی فکر می‌کند سرانجام من چه خواهد شد؟ کمپ بومهن و رودهن بودم، کمپ بهشت کوچک بودم.
لادن ادامه می‌دهد: کمپ شبیه مرخصی است. بعد از یک مدت که آب‌ها از آسیاب افتاد، دوباره ولت می‌کنند و باز هم جایی برای رفتن نداری.
آخرین کسی که می‌خواهد حرف بزند، شیرین است که هیچ دندانی ندارد و در جایی‌که این زن‌ها زندگی می‌کنند مسئول آشپزی است. از مچ دست تا آرنجش هم جای خودزنی‌های فراوان است. با اخم و غضب نگاهم می‌کند.
می‌گوید: «من از دست شما زنده‌ها دوران آخر کارتن‌خوابیم را در بهشت‌زهرا می‌گذرانم. شاید مرده‌ها کاری برایم بکنند. الان افسردگی دارم، به خاطر قرص‌هایی که به بهانه ترک در کمپ‌ها به من دادند، ناراحتی اعصاب و افسردگی گرفتم. بیشتر از ٢٠ بار گداخانه و زندان و کمپ رفته‌ام. الان پنج‌ماه است پاکم و آشپزی و خیاطی می‌کنم. اما خودم و مردم را دوست ندارم. در کمپ‌ها با من کاری کردند که کسی را دوست ندارم. اگر کسی در حال افتادن باشد، هلش می‌دهم که بدتر بیفتد. اینها به‌خاطر قرص‌هایی است که خورده‌ام.
من این جامعه را دوست ندارم. کارتن‌خواب‌ها دیوار‌ها را خوب می‌شناسند. خوب تشخیص می‌دهند کدام دیوار گرم‌تر است، کدام دیوار سردتر و برای همین از دیوار بیزارند و کمپ‌ها پر از دیوار است. مسئولان هم برای اینکه من به جامعه‌اش خسارت نزنم، به من خسارت می‌زدند. من یک گوشه خرابه‌اش می‌نشستم و با ناموس مردم کاری نداشتم؛ اما با من کاری کردند که دزدی کردم و پایم به زندان باز شد. حالا شش ماه است پاکم و اینجا زندگی می‌کنم. حالم بهتر است؛ اما مطمئنم اگر از اینجا بروم دوباره زندگی‌ام به همان روال بر می‌گردد…».
بوی خیار و پرتقال در سالن می‌پیچید و صدای خنده مهربانو را می‌شنوم. مادرش می‌گوید این بچه لابه‌لای آشغال‌ها به دنیا آمده؛ اما حالا با افتخار می‌گویم چهار ماه است که پاک پاکم و یک لحظه کودکم را دست بهزیستی نمی‌دهم…

Wednesday, December 23, 2015

تشیع جنازه مر تضی فرج نیا کارگر مظلوم و بی گناهی که با گلوله مردوران حکومت روز 24 اذر در بهبهان جان باخت

بر روی یکی از پلاکاردها نوشته بودند پدری که به خاطر نان جان داد.
روز سه شنبه ۲۴ آذرماه، در سومین روز تجمع جوانان و کارگران بیکار در منطقه شهرویی در بهبهان، نیروی انتظامی دست به سرکوب معترضین زد.کارگران و جوانان جویای کار با خواست ما کار میخواهیم دست به تجمع اعتراضی زده بودند. به جای کار یا بیمه بیکاری صف اعتراض آنان به گلوله بسته شد. ماموران نیروی انتظامی در مقابل مردمی که با دست خالی، با پلاکاردی که روی آن نوشته شده بود کار میخواهیم، ابتدا دست به تیراندازی هوایی زده و بلافاصله به طرف مردم شلیک کردند و در نتیجه یکی از کارگران بنام مرتضی فرج نیا بشدت مجروح شد. مردم تلاش کردند او را به بیمارستان برسانند اما طبق گفته شاهدان عینی، مامورین نیروی انتظامی مانع شده و بطرف مردمی که در حال کمک به مرتضی بودند تیراندازی کردند. مرتضی بدلیل خونریزی زیاد جان باخت و یکی دیگر از معترضین بنام ابراهیم شهرویی از ناحیه کلیه مجروح گردید.
آخرین خبر از شهرویی حکایت از این دارد که ابراهیم متاسفانه نه تنها از ناحیه کلیه بلکه همچنین لوزالمعده و نخاع نیز آسیب دیده و قادر به حرکت دادن نیمه پایین بدنش نیست.خبر این جنایت فورا در روستا پخش و مردم سراپا خشم و نفرت شدند. نیروی سرکوب برای ترساندن مردم و جلوگیری از اعتراض آنها در روستا مستقر گردیدند.لازم به توضیح است که روز سه شنبه سه نفر از جوانان شهرویی نیز به نام های حمید شهرویی، افشین شهرویی و داریوش شهرویی دستگیر شدند و طبق خبر های رسیده از زندان بهبهان به زندان کارون اهواز منتقل میشوند.
مرتضی فرج نیا ۴۰ سال سن داشت و پدر یک دختر هشت ساله بود و ابراهیم شهرویی جوانی که مجروح میشود و حمید و افشین و داریوش جوانانی که دستگیر میشوند.
به گفته شاهدان عینی در تجمع روز سه شنبه مزدوران یگان ویژه به میان جمعیت گاز اشک آور انداختند و رئیسعلی عبدالولی که قبلا در اهواز سروان نیروی انتظامی بوده قاتل مرتضی فرج نیا است. او بعد از اینکه همراه با سایر مزدوران نیروی انتظامی در سرکوب شورش مردم شرکت کرده و دو نفر را به قتل رساندند ارتقاء درجه پیدا کرده و سرگرد میشود و به عنوان معاون فرمانده نیروی انتظامی در بهبهان منصوب میگردد.
پس از سه روز جنازه مرتضی را به خانواده اش تحویل داده و روز شنبه مردم در مراسم باشکوهی که به گفته اهالی ۷۰۰۰ نفر در آن شرکت داشتند و از بهبهان و روستاهای اطراف برای شرکت در مراسم آمده بودند، او را به خاک سپردند. بر روی یکی از پلاکاردها نوشته بودند پدری که به خاطر نان جان داد. مردم میگویند اهالی روستا اجازه ندادند هیچ مزدور نیروی انتطامی و هیچ مقامی از بهبهان در مراسم شرکت کند. یکی از اهالی سه خواست فوری مردم شهرویی را به این شکل اعلام میکند:
- محاکمه قاتلین مرتضی و مزدورانی که به مردم تیراندازی کرده اند.
- استعفای دادستان و فرماندار بهبهان
- اعزام فوری ابراهیم شهرویی از بیمارستان بهبهان به بیمارستانی با امکانات بهتر در شیراز یا جایی دیگر
- حمید و افشین و داریوش باید فورا و بدون قید و شرط آزاد شوند.
آنها تاکید کردند که مردم شهرویی و خانواده های دستگیرشدگان باید جلو بیفتند و عزیزان خود را از زندان بیرون بکشند.

Sunday, December 20, 2015

امروز تلویزیون از ستاد باز سازی حر مین شرفین بر نامه ای پخش کرد

مهندسان قهرمان ايراني مشغول گسترش حرم نجف بودند و همون داستاني رو كه براي مشهد اتفاق افتاده قراره انشاء الله اونجا پياده كنند. مدير ستاد با افتخار اعلام كرد كه گسترش حرم تا يكصد برابر مساحت اوليه حرم انجام خواهد شد انشاء الله بقول ايشون تا الان هفتصد ميليارد تومان خرج حرم شده و بيش از ده هزار نفر مشغول كار هستند در اونجا و ادمهايي رو نشون ميداد كه كلاه از سر برميداشتن و تعظيم ميكردند و دست رو سينه ميذاشتند از افتخارات ديگه اي كه ايشون با افتخار ازش نام ميبرد حرم نمادين حضرت زهرا بود كه كنار قبر امام علي داشتند ميساختند ! كه از نظر ايشون كاري بي نظير بود! و البته بنظر من هم بي نظيرترين كار دنياست در عصر حاضر ! 
دو چيز برام خيلي جالب بود يكي اينكه ما از هزينه خودمون مشغول تجهيز اماكني هستيم كه در نهايت خودمون قراره زيارت كننده و پول بارون كننده اونجا باشيم ! تا الان هزينه ٢٠٠ كارخانه ٣.٥ ميلياردي رو صرف اينكار كرديم و خدا عالمه كه تا تكميلش هزينه چند كارخانه رو بايد صرف برج و بارو براي كسي كنيم كه خودش به برج و بارو ساختن برا پيامبر خدا هم اعتقادي نداشت!
بنظرم رسيد برم در خونه رييس جمهور عراق با هم بشينيم چايي بخوريم و بعنوان يه ايراني مستاصل بهش پيشنهاد كنم كه مرد حسابي اماكن توريستي و زيارتي رو شما بايد بسازيد تجهيز كنيد بعد ملت قهرمان ما يكي دوساله با دلارهاييكه ميارن جبران هزينتون رو بكنند اين قانون همه دنياست! حالا پول نداريد درست يه لطفي به مردم بدبخت، ما زنهاي خودفروش ما، كودكان كار ما، كارگرهاي دو شغله گرسنه ما ميكردي از همون هزار ميلياردي كه غرامت جنگمونه و بايد از ٢٧ سال قبل ميداديد و نداديد و حتي خسارت كويت رو كه بعد ما بود داديد و اينو نداديد كم ميكرديد و حرمين رو ميساختيد مطمئن باشيد ما همشو يكي دوساله با پياده روهاي اربعين و كربلاييهاي ده بارمون جبران ميكرديم! شايد اين پولا صرف بدبختهاي ما ميشد ! آخه ما از پس مونده سفره شماها بايد چيزي گيرمون بياد! ببين اقاي رييس جمهور عراق عزيزم ما مشهد و خودمون ساختيم تجهيز كرديم اماده كرديم هتل ساختيم ! تازه امكانات ويژه هم براي زايرين شما فراهم كرديم تا بيان روزا به زیارت امام رضا و شبها هم دختراي بيست ودو ساله ايراني براشون استريپ برقصن! از ما ياد ميگرفتيد حداقل! خيلي زرنگي كرديد قبر دروغي فاطمه رو هم برديد اونجا! خوب اگه امكان اين هست كه يه قبري دروغي ساخته بشه اين يكي رو ميذاشتي ما بياريم ايران ببريم يه جاي عالي بسازيمش حداقل يه عده بيان اونجا دخيل ببندن خودشونو بمالن به ضريح يه چيزي هم گير اطرافيان بياد شما كه ٦ تا امام داريد بس نيست براتون!؟ ميذاشتين قبر دروغي رو ميبرديم بشاگرد يا خوزستان يا بلوچستان ميساختيم تا بدبختاي اونجا كه از پابرهنه هاي عراقي كمتر نيستن يه لقمه ببرن! 
شما به مسوولان ما سفارش ميكرديد حداقل بجاي گرون كردن دلار و چاپيدن توليد كننده ها و ملت خودشون، اندازه شما بفكر ملتشون باشن و هر سال براي كشورشون با استفاده از موقعيت كشور درامد كسب كنند! ويز اي ٤٠ دلاري بگيرن از ملتيكه اومدنشون سبب امنيت زناي شما از تجاوز داعش شده! يادشون ميداديد رندي كردن و بدهي يه كشورو ندادن و از ارتشش كمك گرفتن رو و از زايراش كرايه ٤ براير گرفتن و يك ميليارد دلار ويزا و هزينه اربعين گرفتنو! يادشون ميداديد بجاي نفت اينجورم ميشه پول دراورد! جوونامون باز بميرن اونجا و بشن مدافع حرميكه سودش مال شماست! و خونش از ما! 
خلاصه اقاي رييس جمهور ما از گفتن به اونوريا نوميد شديم! گفتيم با اينكه تو و ملت تو پدرانمونو كشتن شايد مهربونتر از كسايي باشي كه بدبختي ملتشونو ميبينن ولي باز دارن خونشونو ميمكن و تو جيب شما ميريزن ! اقا راه داره سفارش ما رو به اینا بکنید!!!

Friday, December 18, 2015

محمذ رضا حاج رستم بگلو شاعر بازداشت شد

محمدرضا حاج رستم بگلو، شاعر ایرانی روز گذشته، ۲۵ آذر در خانه‌اش به اتهام «توهین به مقدسات» و «نشر اکاذیب» بازداشت و به مکان نامعلومی منتقل شده است.
مادر محمدرضا به سایت «خبرنگاری جرم نیست» گفته است پسرش را ظهر روز چهارشنبه ۲۵ آذر در خانه‌اش بازداشت کردند. به گفته وی «ماموران تمام خانه محمدرضا را جستجو کردند و تبلت، وسایل کار، پرینتر و کامپیوتر وی را با خود برده‌اند.
مادر محمدرضا می‌گوید: «دیروز حدود ساعت سه بعد ازظهر بود که به خانه ما (خانه پدری محمدرضا)آمدند. ابتدا فکر کردم که فقط محمدرضا تنها است برای همین چادر به سر نداشتم و جلوی در رفتم که یکی از ماموران داد زد یه چیز بینداز سرت، ما می خواهیم بیایم داخل، من چادر سر کردم و آنها خیلی بی ادبانه وارد شدند.»
شش مامور لباس شخصی در حالی که به دست های محمدرضا دستبند زده بودند، وارد خانه پدری او شدند. مادر محمدرضا می‌گوید: «فکر می کنم محمدرضا را کتک زده بودند چرا که وضع خوبی نداشت و ظاهرش پریشان بود.»
مادر این شاعر می‌گوید که به ماموران به تاکید گفته «اینجا خانه محمدرضا نیست، خانه ماست و برای همین نمی توانید اتاق خواب و وسایل شخصی ما را تفتیش کنید». اما ماموران بدون توجه به این اعتراض ها پاسخ داده‌اند که «ما می توانیم و حتی وظیفه ما این است که اگر لازم شد با لگد در را بشکنیم و وارد خانه شویم.»
محمدرضا رستم بگلو شاعر ایرانی سال هاست که از تدریس رسمی منع شده و کلاسهای خود را با عناوین «دوره های مقدماتی زبانشناسی»، «درس های فلسفه هنر» و «شعر و فلسفه» در منزل شخصی خود، یا در کافه های عمومی شهر برگزار می کند.
در شبکه وبلاگ های فارسی غزلیاتی عاشقانه از او نیز منتشر شده است. «دو ساعت کم کند از عمر شاعر، مرگ یعنی این» از عاشقانه های اوست.
ویدیو: تهران؛ شعر و صدای محمدرضا حاج رستمبگلو

Monday, December 14, 2015

مجموعه فعا لان حقوق بشر در ایران

حقوق بشر در فضای پس از توافق، موضوع گفتگویی است که تارنمای دیدگاه نو با “کیوان رفیعی” بنیانگذار و دبیر مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران انجام داده است،  متن کامل این گفتگو را در ادامه می خوانید:
حقوق بشر در فضای پساتوافق موضوع این گفتگو با کیوان رفیعی بود. کیوان رفیعی در ایران چندین بار بازداشت شد و چندسال را در زندان‌های جمهوری اسلامی به سر برده است. کیوان رفیعی، بنیانگذار «مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران» است. او که اکنون دبیر این مجموعه است، در ایران و در دوره زندان خود کتاب آموزشی «کالبدشکافی حقوق بشر» را نیز تهیه کرده است. وضعیت حقوق بشر در فضای پساتوافق موضوع این گفتگو با کیوان رفیعی بود که البته بحث به دیدگاه‌های مختلف حقوق بشری نسبت به توافق هسته‌ای ایران و غرب نیز کشید.
تعدادی از فعالان سیاسی ایرانی در جناح اپوزیسیون جمهوری اسلامی بر این باور بودند که با توافق هسته‌ای، فضا از حالت امنیتی خود خارج می‌شود و بهتر و بیشتر می‌توان به مبحث حقوق بشر پرداخت و حتی گاهی این مساله را مطرح می‌کردند که توافق هسته‌ای و رفع تحریم‌ها می‌تواند به بهبود حقوق بشر بیانجامد. این ادعا را چگونه ارزیابی می‌کنید؟
باید از زاویه‌های مختلف به این موضوع نگاه کرد. من با رفع تحریم‌ها موافق بودم. اساسا این تحریم‌ها به هدف بهبود حقوق بشر در ایران تصویب نشده بود و هدفش محدودسازی برنامه اتمی ایران بود و هیچ ربطی به حقوق بشر نداشت. اما از آنجا که رابطه اقتصادی ایران با دنیا را نیز تحت الشعاع قرار داده بود، روی مسائل حقوق بشری نیز تاثیر منفی گذاشته بود. خب همین که با رفع تحریم‌ها جلوی این ضرر گرفته شد، خودش یک قدم مثبت است. با این ادعا که توافق و رفع تحریم می‌تواند به بهبود حقوق بشر بیانجامد نیز موافقم اما به صورت مشروط، و آن اینکه کدام حقوق بشر و در چه بازه زمانی؟ چون ما خقوق بشر را به سه نسل تقسیم می‌کنیم. در حقوق نسل اول مثل حق حیات، وضع نه تنها بهتر نشده است که بد‌تر هم شده است. ولی امید ما در کوتاه مدت بیشتر روی حقوق نسل دوم است. حقوق اجتماعی، وضعیت اقتصادی و…. در بلندمدت فکر می‌کنم این توافق روی بهبود حقوق نسل اول هم تاثیر مثبت بگذارد. اما با این ادعا که این توافق می‌تواند منجر به تمرکز بیشتر دنیا بر روی وضعیت حقوق بشر در ایران بشود، مخالفم. چون منافع اقتصادی متقابل کشور‌ها یک سری ملاحظات را ایجاد می‌کند. به عنوان مثال در بحث از قراردادن گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل برای ایران، بعضی کشور‌ها شاید دیگر حاضر به رای دادن علیه ایران نباشند.
یعنی این احتمال را می‌دهید که سال بعد عملا ماموریت گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل برای ایران لغو بشود؟
بله. سال دیگر ششمین سالی ست که آقای احمد شهید در این جایگاه است و باید گزارشگر جدید بیاید. چون دوره سه ساله دوم ایشان نیز تمام می‌شود و این احتمال که گزارشگر جدید بیاید نیاز به رای اعضا دارد و با توجه به شرایط جدید این احتمال، احتمالی شکننده است. چون کشورهایی که به طور سنتی علیه ایران رای می‌دادند، شاید در چارچوب منافع جدید دیگر رای ندهند و با این حساب، شاید این پوزیشن حذف شود.
پس از توافق هسته‌ای برخی سازمان‌های حقوق بشری مانند فدراسیون حقوق بشر که آقای لاهیجی آن را اداره می‌کند، نامه‌ای منتشر کردند و در آن از کشورهای اروپایی انتقاد کردند که در معادلات اقتصادی جدیدشان با جمهوری اسلامی بحث حقوق بشر را نادیده گرفته‌اند. با این دور جدید روابط و برقراری روابط جدید اقتصادی، به نظر شما دیگر واقعا چقدر حقوق بشر برای دولت‌های اروپایی جدی خواهد بود که بخواهند روی حکومت ایران برای بهبود حقوق بشر، فشار وارد کنند؟
باید در نظر گرفت دولت‌ها نگاه سیاسی به مساله حقوق بشر دارند. در تحریم‌های هسته‌ای هم تحریم‌ها با هدف حقوق بشری و دموکراتیزاسیون نبود و دغدغه‌ها امنیتی بودند. بنابراین هدف اصلی دولت‌های اروپایی بحث حقوق بشر نیست. مگر اینکه افکار عمومی در اروپا و نهادهای حقوق بشری بخواهند راجع به این مساله به دولت‌هاشان فشار وارد کنند. ما نمونه‌هایی سر این مساله داشتیم. مثلا ژاپن به ایران جرثقیل می‌فروخت. افراد و نهادهایی اعتراض کردند که این جرثقیل‌ها برای اعدام استفاده می‌شود و آن شرکت هم دیگر جرثقیل نفروخت. این تجربیات وجود داشته است. اما من راجع به وضعیت جدید ایران، بیشتر مدل عربستان را پیش بینی می‌کنم. یعنی اروپایی‌ها تا حدی فشار می‌آورند و ایران هم تا حدی به این فشار‌ها توجه می‌کند. اینگونه نیست که اروپایی‌ها هم به دنبال تحقق کامل استانداردهای اروپایی حقوق بشری در ایران باشند. ماهیت و ساختار جمهوری اسلامی به گونه‌ای نیست که بخواهد و بتواند استاندارد اروپایی را پیاده کند. بنابراین انتظارات اروپا هم در چارچوب همین ساختار موجود در ایران است. ایران هم تا حدی که به روابط اقتصادی آسیب نرسد، سعی می‌کند جلوی نق زدن اروپایی‌ها را بگیرد.
اما فکر نمی‌کنید جمهوری اسلامی به اصطلاح بی‌تعارف‌تر از این حرف هاست؟ مثلا در همین بازداشت‌های اخیر روزنامه نگاران. کسانی بازداشت شدند که اتفاقا موافق کلیت سیستم جمهوری اسلامی هستند. درواقع بر خلاف ایده شما که وضعیت تا حدی بهتر خواهد شد، شواهدی همچون بازداشت اخیر روزنامه نگاران نشان می‌دهد وضعیت بد‌تر شده است. چنانکه پروژه «نفوذ» برای تشدید فشار بر فعالان مستقل و منتقد کلید خورده است و حتی خامنه‌ای در نامه خود به روحانی درباره برجام، اجرای این توافق را به عدم فشارهای حقوق بشری از طرف غرب مشروط کرد.
متوجه منظور شما هستم. اما من به این بازداشت‌ها و تبعات سیاسی برجام برای روزنامه نگاران و فعالان سیاسی، به چشم ری اکشن کوتاه مدت حکومت نگاه می‌کنم. خب خودتان بهتر می‌دانید اختلافات داخلی در خود حکومت وجود دارد. مثلا بین سپاه و دیگر نهاد‌ها و برخی از این سناریوسازی‌ها عملا از دل نهادهایی چون سپاه بیرون آمده است. ضمنا جمهوری اسلامی می‌خواهد ضعف خود در پذیرش توافق هسته‌ای را در جای دیگر جبران کند و با فیگورهایی مثل جلوگیری از نفوذ آمریکایی‌ها و دیگر اکشن‌های آمریکاستیزانه سعی می‌کند بگوید که عنان کار در دست اوست. خب ولی من این را در کوتاه مدت می‌بینم. اما در بلندمدت وضعیت را به گونه‌ای دیگر می‌بینم. مدعی بهترشدن کلی وضعیت در بلندمدت نیستم. اما چون ایران مجبور شد روابط بیشتر با دنیا را به تبع توافق هسته‌ای انتخاب کند، به نظرم حدی از پارامتری مثل آزادی بیان را هم مجبور است رعایت بکند. اگر از واکنش‌های مقطعی و کوتاه مدت حکومت در این روز‌ها بگذریم، درواقع من فکر می‌کنم وضعیت حقوق نسل اول مثل آزادی بیان، حق حیات، حق آزادی مذاهب، و… در بلندمدت و در شرایط ثبات بد‌تر از الان نباشد و بلکه شاید کمی بهتر شود.
یک نگاه دیگری هم در میان برخی مخالفان جمهوری اسلامی وجود داشت که حالا که جمهوری اسلامی مجبور شده است به دلیل تحریم‌های گسترده پای میز مذاکره بیاید، این مذاکرات به مباحث حقوق بشری هم گره بخورند و جمهوری اسلامی تعهدات حقوق بشری نیز بدهد. بر اساس این نگاه، در اینکه مساله هسته‌ای یک مساله امنیتی بود و تحریم‌ها نیز از این جنس بودند، تردیدی نیست اما خب اگر هسته‌ای بودن جمهوری اسلامی تبدیل به یک مساله امنیتی شد، به دلیل ماهیت جمهوری اسلامی بود. یعنی یک حکومت تنش زا، غرب ستیز، حامی تروریسم و برهم زننده نظم بین الملل. وگرنه خب کشوری مانند هند یا پاکستان هم به دنبال بمب هسته‌ای رفتند و این تنش و نگرانی گسترده به وجود نیامده بود. خب از این رو به نظر شما اخذ تعهدات منطقه‌ای و حقوق بشری از جمهوری اسلامی در قالب همین مذاکرات، مشروعیت نداشت؟
به نظر من این دید و نگاه ایده آلیستی ست. به نظر من این توافق اتمی خوب بود. منتها چیزی که شما می‌گویید خیلی بهتر بود. یعنی اینکه جمهوری اسلامی وادار به تعهدات منطقه‌ای و حقوق بشری شود. اما در یک دید واقع گرایانه، نه اراده سیاسی در طرف آمریکایی – اروپایی وجود داشت و نه اینکه گروه‌های حقوق بشری ایرانی توان تاثیرگذاری در این حد را داشتند که بتوانند این مذاکرات را به حقوق بشر گره بزنند. با فعالیت فیس بوکی که نمی‌شود به نتیجه رسید! اما گروه ما این حرف‌ها را قبلا زده بود. ما هشت سال پیش در هلند بحث «هزینه مندکردن نقض حقوق بشر برای ناقض آن» را مطرح کردیم. یعنی بحث تحریم برای نقض حقوق بشر را مطرح کردیم و از آن استقبال هم می‌کنیم. اما باید اعتراف کرد که گروه‌های حقوق بشری ایرانی در زمینه تاثیرگذاری در این ۱۲ سال اخیر سابقه خوبی نداشته‌اند و ضعیف ظاهر شدند و خب وقتی در توان خودمان نمی‌بینیم که بخواهیم در روند مذاکرات تاثیر داشته باشیم، سعی می‌کنیم حداقل سنگ اندازی نکنیم تا همین توافق بتواند به حقوق نسل دوم و نسل سوم یاری برساند. یعنی سعی کردیم با توجه به عدم تاثیرگذاری خود برای بهبود حقوق نسل اول، به نفع نسل دوم و سوم کنار بکشیم و همین نیمچه امید را نگاه داریم و حفظ کنیم. اما این بازی هنوز تمام نشده است. اگر واقعا این اراده وجود دارد، جامعه ایرانی و سازمان‌های حقوق بشری می‌توانند این تحریم‌ها را درخواست کنند و پیگیر آن باشند. به شرطی که دنبال تحریم‌های اثرگذار باشند. بعضی تحریم‌ها خنده دار بود. مثلا زندانبانی که تا مشهد هم نرفته است را از سرمایه گذاری در اروپا محروم کرده‌اند! باید اعتراف کرد که ما گروه‌های حقوق بشری آن اندازه ضعیف بودیم که نتوانستیم اراده‌های تحریم را هم جهت بدهیم. از این رو با توجه به این ضعف تاثیر، اگر قرار بود سنگ اندازی کنیم، خطر از دست دادن فرصت برای همین توافق هم جدی می‌شد. راستش، خود من هیچ امیدی به گره خوردن این مذاکرات به حقوق بشر نداشتم. اما این استراتژی هنوز وجود دارد. استراتژی‌ای که ما در هلند مطرح کردیم. یعنی هزینه‌مند کردن نقض حقوق بشر برای ناقض آن.
منظورتان از «ما» کدام گروه است؟
مجموعه فعالان حقوق بشر.  نماینده ما در آن نشست در هلند این ایده را مطرح کرد و در آن تاریخ کمتر گروهی جرات می‌کرد این بحث را مطرح کند. ما این را مطرح کردیم و هنوز هم از آن دفاع می‌کنیم. بنابراین ما از تحمیل هزینه بر جمهوری اسلامی ابا نداریم و از تحریم شدن تک تک کسانی که واقعا حقوق بشر را در ایران نقض می‌کنند، استقبال می‌کنیم. اما بحث بر سر مکانیز‌م ها و روش هاست.